چشم و گوش آدمی بر خلاف تصور رایج دوربین فیلمبرداری و میکروفون نیست! دوربین و میکروفون (در حالت عادی و در غیاب جلوههای ویژه) بیطرف هستند. یعنی به صورت objective نور و صدا را بدون هیچ دخل و تصرفی ضبط میکنند. ذهن آدمی اما- که پردازشگر دادههای سمعی و بصری است- ابتدا تصاویر و صداهای را تفسیر میکند، سپس هر آنچه دلخواهش بود را از آن انتخاب و قبول میکند و مابقی را سانسور میکند! به عبارت دیگر، ذهن آدمی یک آپاراتخانه با قابلیت سانسور آنلاین است! بهترین مثال برای فهم این موضوع این است: جلوی درِ یک سینما بایستید و از افرادی که فیلمی (خصوصاً فیلمهای کیارستمی و امثالهم) را دیدهاند بپرسید فیلم چگونه بود؟ پاسخها طیف کاملی از «بسیار مزخرف» تا «بسیار عالی» را در بر میگیرد، در حالی که همه یک فیلم را دیدهاند! این نشان میدهد که در مواجهه با یک پدیدهی ذهنی (مثل ارزیابی) ما قاضیان بیطرفی نیستیم و در واقع نمیتوانیم باشیم.
اما چرا؟ در روانشناسی مبحث عمیق و زیبایی وجود دارد به نام «ناسازگاری شناختی» یا cognitive dissonance که میگوید تمام اجزای ذهنی مرتبط با یک رفتار یا نگرش باید با هم سازگار باشند و در غیر اینصورت باعث ایجاد ناراحتی روانشناختی (درد روانی) میشوند و لذا اجزای ناسازگار کنار گذاشته میشوند. به عبارت دیگر ذهن انسان نمیتواند «غیر منسجم» کار کند.
هر انسان لاجَرَم در طول زمان دنیایی ذهنی (شبیه یک خانه یا شهر) برای خود میسازد و در داخل این دنیا برای خود زندگی میکند (به دلایل متعدد روانشناختی این دنیای ذهنی بیاختیار و ناهشیار ساخته میشود و فرایندی هشیار نیست). این دنیا هر چند پویاست و به مرور زمان تغییر میکند، ولی ساختار آن در هر بُرهه از زمان تعیین میکند که چه چیزی ویزای ورود به آن را دارد یا ندارد. یعنی، ممکن است مطلبی یا نگرشی یک زمان حق ورود نداشته باشد و سالها بعد، با تغییر ساختار دنیای ذهنی و تغییر قوانین ذهنی، اجازهی ورود پیدا کند و ای بسا خود در سِمت قانونگذاری قرار گیرد.
مثلاً زمانی رعایت اخلاق و اخلاقی بودن برای من، یک بار اضافیِ دست و پاگیر بود که مانع از لذت بردن از زندگی محسوب میشد و در دنیای ذهن من نه تنها جایگاه رفیعی نداشت بلکه تا جایی که ممکن بود سعی میشد بیرون از دروازههای ذهن نگه داشته شوند. اما امروز شواهد بسیاری در دست دارم که اخلاق نه تنها شرط لذت بردن از زندگی است بلکه قانونگذار بقیهی نگرشها و رفتارها نیز هست. یکی از آن شواهد این است که کارهای غیراخلاقی هرچند دوپامین محور و در کوتاه مدت لذتبخش هستند ولی با خوشبختی (که سروتونین محور و درازمدت است) صنمی ندارند و این موضوع را از پستی که ترجمهی آن را در اینجا نوشتم آموختم. شواهد بسیار دیگری هم از فرهنگ هلاکویی آموختهام که در نهایت و پس از اصلاحات بسیار در حوزههای ذهنی متعدد دیگر به این نگرش جدید منتهی شدند.
نکتهی بغرنج ماجرا که باید تا کنون تا حدی مشخص شده باشد این است که برای تغییر یک جزء از ساختار ذهنی، تصمیمی در حیطهی همان موضوع کافی نیست، بلکه همهی ساختارهای ذهنی باید از آن حمایت کنند. یعنی مثل اجزای یک ماشین سالم، یا تمام نواهای یک آهنگ که با هم هماهنگ هستند، یک جزء ذهنی نمیتواند کار خودش را بکند و ساز خودش را بزند. به عبارت دیگر، برای تغییر یک جزء ذهنی، گاهی اجزای بیشماری باید تغییر کنند که برخی سابقهای چند دههای در ذهن دارند و به عنوان «بزرگ خاندان اجزای ذهنی» زیر بار هیچ تغییری نمیروند و این علت سختی تغییر در حوزههای روانی است. نتیجه این میشود که با دانش و تجربهی امروزمان دُرست را از نادرست بهتر تشخیص میدهیم ولی این به معنی آن نیست که این درستترها در ساختار انسجامی ذهنیمان هم جایگاهی دارند یا اصلاً اجازهی ابراز وجود پیدا میکنند!
کار تغییر از آنچه تصور میکنیم سختتر است ولی در عین حال بخش بزرگی از زندگی توأم با خوشبختیِ امروزی است.
برچسب:
نویسنده: مینا نظری