این که به لحاظ روانی کِی ما بیمار محسوب میشویم و نیاز داریم به رواندرمانگر مراجعه کنیم معیارهایی دارد که البته باهم به کلی متفاوت هستند، یعنی اجماع مشترکی بر آنها وجود ندارد.
معیار اول: کارایی
این معیار که مخصوص جوامع صنعتی و پیشرفته (خصوصاً آمریکای شمالی و اروپای غربی) است بر آنست که مشکل روانی بایستی بر کارایی فرد در جامعه اثر سوء گذاشته باشد، به این معنی که فرد نتواند کار کند و درآمد داشته باشد، نتواند به تحصیل یا کارآموزی بپردازد، روابط عادی در جامعه با دیگران (در قالب خانواده، همکاران، دوستان و اطرافیان) نداشته باشد، و تمایلی به شرکت در فعالیتهای لذتبخش مرسوم در جامعه سرمایهداری (مانند ورزش، سینما و رستوران رفتن، سفرکردن، تهیهن محصولات نوین و ...) نداشته باشد. در یک کلام، از این منظر بیماری روحی به معنی عدم مشارکت در تکالیف شهروندی در جامعه مدرن، یعنی کار، تولید، مصرف، پرداخت مالیات و تشکیل خانواده و امثال آن است. از این نگاه، اگر شما با شکایت از افسردگی به یک روانشناس در آمریکا یا آلمان مراجعه کنید از شما خواهد پرسید که آیا درس خواندهاید و سر کاری میروید، آیا خانواده یا دوستانی دارید و با آنها معاشرت میکنید؟ و اگر پاسخ شما به این سوالات تا حدودی مثبت باشد، شما بیمار نیستید و بیمه بابت درمان شما هزینهای را تقبل نمیکند!
معیار دوم: هنجارِ متوسط جامعه
طبق این معیار، چیزی که در جامعه نرمال باشد، هرچند که ناکارآمد باشد، بیماری محسوب نمیشود. مثلاً در جایی که اکثریت مردم تریاک میکشند، مصرف تریاک اعتیاد محسوب نمیشود. یا مثلاً قرنها پیش که روابط همجنسگرایانه میان مردان مرسوم بود، این روابط اختلال جنسی محسوب نمیشد. معیار اول هم به نوعی بر همین اساس است ولی با دو تفاوت: یکی اینکه هنجارهای جامعهٔ مدرن را قانونی کلی و غیرقابل مذاکره میداند و در ثانی، خواستار پیروی حتمی از آن است.
معیار سوم: حال ناخوش
طبق این معیار آنچه لازم میدارد که فرد به رواندرمانگر مراجعه کند صرفاً این است که حال خوبی نداشته باشد؛ و بنابراین از این منظر مهم نیست که چقدر کارایی دارد یا چقدر حال ناخوش در جامعه چیزی عادی تلقی میشود.
معیار چهارم: روانکاوی (لکانی)
در این نگاه، کارایی فریب عصر صنعتی است، هنجارهای جامعه هیچگونه حقانیتی برای همرنگی نیست و حال خوب هم اصلاً ملاک انسان بودن نیست. از این منظر، انسان حیوانی است بیمار که هرگز نمیتواند به سلامتی که حیوانات از آن برخوردارند بازگردد (دقت کنیم که هیچ حیوانی افسرده یا مضطرب نمیشود، بلکه فقط ممکن است غمگین شود -مثلاً سگی که بچهاش تازه مُرده- یا بترسد). به سخنی دیگر، انسان به واسطۀ زبان و نمادپردازی از حیطۀ حیوانات خارج شده و راه بازگشتی هم ندارد. از این رو لازم است با ناخرسندیهای تمدن و انسان بودن کنار بیاید و از نشانگان بیماری خود لذت ببرد!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری