خرید بک لینک

اساس روان‌درمانی پویشی بر تجربهٔ بدنی احساسات و هشیارشدن نسبت به تکانه‌های احساسی در بدن استوار است، اینکه فرد بتواند تجلیات خشم، غم، احساس گناه و عشق را در بدنش احساس کند و تکانه‌های رفتاری آن‌ها (به ترتیب: حمله و آسیب، گریه، تمایل به جبران، و تمایل به نزدیکی و صمیمیت) را به آگاهی خود درآورد و از نیروی آن‌ها به نحو مقتضی، به طوریکه تسهیل‌گر حرکت فرد به سوی اهداف خود در زندگی باشد، استفاده کند.

نکته مهم اما این است که گرچه احساسات طبیعی‌ترین حالت روانیِ است که با بروز محرک به طور خودکار در ما متجلی می‌شود، اما ما نه آن را به شکل بدنی تجربه می‌کنیم و نه از تکانه‌های آن آگاه می‌شویم، اما چرا؟

احساسات: قطب‌نمای زندگی

مشکل این است که ما از کودکی یاد می‌گیریم برخی احساسات (خصوصاً خشم) را سرکوب کنیم و از آگاهی خود واپس برانیم، یا آن را به احساس دیگری تبدیل کنیم. اما چرا و چگونه؟

واقعیت این است که کودک توانایی تجربه احساسات را دارد، اما به دلایلی که گفته خواهد شد، ظرفیت تحمل آن‌ها را ندارد. خواسته‌های هر کودک (که بعضاً برای او مضر هستند ولی به هرحال کودک آن خواسته را دارد) بارها توسط والدینش «ناکام» می‌شوند و ناکامی همواره مایهٔ خشم است. در مواجهه با این خشم، تکانه‌های پرخاشگری و حمله در کودک فعال می‌شود. همهٔ ما کودکی را دیده‌ایم که به خاطر خشم سعی می‌کند صورت مادرش را چنگ بزند یا با دست توی صورتش بزند را دیده‌ایم، ولو اینکه در بغل مادرش باشد!

کودک پس از پرخاشگری از کار خودش پشیمان می‌شود، چون می‌فهمد که به کسی حمله کرده است که ادامه زندگیش به او وابسته است. در این لحظه او تصمیم می‌گیرد که دیگر هرگز خشمگین نشود تا به طور خودکار نتواند پرخاشگری کند. مشکل کودک این است که نمی‌تواند بین احساس خشم و پرخاشگری تمایز بگذارد و فاصله‌ای بیندازد. کودک فاقد آن قوایِ شناختی است که بتواند تأمل کند و متوجه شود که «من الان بخاطر ناکامی در رسیدن به خواسته‌ای خشمگین شده‌ام» و بعلاوه نمی‌تواند وقت بخرد تا به راه حلی برای رسیدن به خواسته‌اش فکر کند و طرحی بریزد. این است که احساسش اصلاحاً بلافاصله در قالب پرخاشگری برون‌ریزی (act-out) می‌شود، و پرخاشگری همیشه یک حاصل بیشتر ندارد: بدهکار شدن به همان کسی که ناکامت کرده بود! حالا درد کودک دوتاست: هم ناکامی‌اش سرجای خود باقی مانده، هم یک چیزی بدهکار شده است و در خطر از دست دادن حمایت والدین به عنوان ضامن بقای خود قرار گرفته است.
این است که کودک به تنها راهی که (به درستی) در آن زمان برایش در دسترس است متوسل می‌شود: سرکوبی آنی احساس خشم. ولی این استراتژی موقت (که فقط تا رسیدن به قوای شناختی در سنین بالاتر اعتبار دارد)، گاهی برای همیشه ماندگار می‌شود و به ریشۀ روان‌رنجوری (اضطراب، افسردگی، اختلالات جنسی، خواب، خوردن و شکست در روابط و ...) در بزرگسالی بدل می‌شود.

بسیار از بزرگسالان شنیده‌ایم که خشم را معادل پرخاشگری فیزیکی یا کلامی می‌دانند، در حالی که پرخاشگری یک رفتار است نه احساس. واقعیت این است که احساس خشم (و نیز سایر احساسات مانند غم، گناه و عشق و یا نفرت) یک تجربهٔ درونی است که در سکوت مطلق در درون ما جاری می‌شود و لزوماً هیچ تظاهراتی در رفتار بارزِ بیرونی ندارد (ولی همواره به طور خودکار در چهره و زبان بدنِ ما خود را حاکی از آن است که اتفاقاً بسیار خوب است و پتانسیل آن را دارد که دیگران را از احساسات ما آگاه کند، هر چند ابراز کلامی و صحیح احساس همیشه وظیفۀ خود ماست). ممکن است فردی به شدت غمگین باشد ولی گریه نکند ولی شما از چهره‌اش غم عمیقی را در دلش ببینید. برعکس، ممکن است کسی شیون کند و زار زار گریه کند، ولی شما متوجه شوید که دارد فیلم بازی می‌کند (این بازیگران را در مجالس ترحیم می‌توان دید، و مرا به یاد فیلم «چقدر می‌گیری گریه کنی؟» می‌اندازد). پس احساس یک چیز است (تجربه‌ای درونی) و رفتار یک چیز دیگر (تظاهرات بیرونی). ولی تمام کودکان و بعضاً بزرگسالان نمی‌توانند آنها را از هم متمایز کنند، یعنی احساس را معادل رفتار می‌بییند، یا تصور می‌کنند هر احساس به رفتار مشخصی که خودکار رخ خواهد داد منتهی می‌شود. این تصور نادرست فقط در مورد کودک صادق است و تلکیفی است که فراگیری آن برای هر بزرگسال در یک زندگی مدرن دقیقاً ضروری است. بدون احساس ما نمی‌دانیم چه می‌خواهیم و وقتی ندانیم چه می‌خواهیم، نمی‌دانیم چه کنیم! این است که می‌گوییم: احساسات قطب‌نمای زندگی است. نکتۀ مهم دیگری که باید مد نظر داشته باشیم این است که احساسات بسیار بسیار قوی‌تر از افکار هستند و به لحاظ فرگشتی، سیستم عاطفی در انسان‌ها 50 برابر قدیمی‌تر از سیستم تفکر هستند! چه بسیار پیش می‌آید که ساعت‌ها در مورد چیزی فکر کنیم ولی یک احساس در چند ثانیه همۀ آن‌ها را نقش بر آب کند. بی‌جهت نیست که گفته شده: «انسان‌ تصمیمات بزرگ را با دلش می‌گیرد و تصمیمات کوچک را با مغزش!». به عبارتی دل همیشه تصمیمات بهتری می‌گیرد، مشروط بر اینکه ما با تمام وجود با تصمیمی که گرفتیم «یکدل» باشیم، نه اینکه بخشی از دلمان به کاری راضی باشد ولی بخش‌های دیگر به آن رضا ندهند. لذا اگر کسی بگوید «من دلم می‌خواهد هروئین بکشم»، باید از خود بپرسد که آیا تمام دلش با این کار راضی است؟، یا این فقط خواستۀ کودک درونش است و سایر کاراکترهایی که در درون اوست با آن مخالفند؟ به سخنی باید میان خواست یکدل که هیچگاه دروغ نمی‌گوید و خواست کودکانه و ناجامع و نایکدل تمایز قائل شویم.

مشکل دیگری که در اجازه دادن به تجربهٔ احساسات وجود دارد این است که افراد فکر می‌کنند نباید همزمان احساسات متعارضی نسبت به یک نفر داشته باشند، یعنی نمی‌توان هم کسی را دوست داشت و هم از دست او خشمگین بود. انگار که برای هر آدمی که با ما در رابطه نزدیک بوده یا هست، فقط یک ظرف برای احساس در دل ما نسبت به او هست که یا باید پر از عشق باشد یا پر از خشم. در حالی که در واقع هیچ آدم نزدیک و دوست‌داشتنی در اطراف ما نیست که هیچگاه در ما خشمی بوجود نیاورده باشد. فرصت ندارد کسی به ما نزدیک باشد و خواسته یا ناخواسته ما را آزار نداده باشد. ولی پذیرش این تعارض برای ما ناممکن است. با خود می‌گوییم چطور ممکن است کسی که دوستش دارم مرا آزار هم داده باشد؟

از این رو برای رفع این تعارض حقیقت درونی خود را دوپاره می‌کنیم تا از تعارض فرار کنیم و لذا احساسمان نسبت به آدمها را اصطلاحاً split یا دوپاره می‌کنیم و با خود می‌گوییم: «یا این آدم دوست من است که هیچگاه مرا آزار نداده و نمی‌دهد، یا دشمن من است و هیچگاه دوست من نبوده و محبتی از او ندیده‌ام». و هر دوی اینها دروغ است! بهتر بگوییم: هر دوی اینها نیمی از واقعیت را نادیده گرفته است و لذا ناقص است.

سوالی که فوراً مطرح می‌شود این است که خب چه اشکالی دارد که تکلیف خودمان را با یک فرد روشن کنیم؟ چه اشکالی دارد که یکی دوستِ تمام‌عیارِ ما باشد و یکی دشمنِ تمام‌عیار ما؟ آیا اینجوری تکلیف ما روشن و کارمان آسان‌تر نیست؟

اشکال آن این است که اولاً با دروغ نمی‌توان تکلیف چیزی را یکسره کرد و تمایل ما به «تماماً خوب» یا «تماماً بد» کردنِ آدم‌ها ناشی از کمبود ظرفیت در پذیرفتن حقیقت درون‌روانی انسان و حقایق ارتباطات میان آدمهاست. توانایی ندارد زمانی با کسی در رابطهٔ نزدیک قرار گرفته باشیم که مهری از او در دل ما نبوده باشد، پس چطور تماماً او را دشمن بشماریم؟ درست است که ممکن است او در اواخر رابطه کاری جز آزار ما نکرده باشد یا دلش نخواهد الان فقط ما را آزار دهد، اما تکلیف آن محبت‌ها و لحظات خوش چه می‌شود؟ آیا آزارهای الان، محبت‌های قبلی را پاک می‌کند؟ واقعیت این است که خیر! چون از دو جنس مختلف هستند، یعنی آزارها در ما خشم بوجود می‌آورد و محبت‌ها موجد عشق و صمیمیت هستند و سیستم‌های عصبی و حافظه و خاطرات این دو احساس از هم متمایزند و اثری روی هم ندارند. درست مثل اینکه اگر کلمات رکیک یاد بگیریم، کلمات مودبانه را فراموش نمی‌کنیم، بلکه اینها در کنار هم قرار می‌گیرند و منتظر استفادهٔ متناسب با شرایط می‌مانند. به همین شکل، توانایی ندارد کسی که دوست ماست هیچگاه ما را آزار نداده باشد. درست است که خیلی او را دوست داریم، اما تکلیف خاطرات خشم و گناه که در رابطه با او در ما بوجود آمده چه می‌شود؟

ما در رابطه با هر کس دو ظرف مجزا برای خشم و عشق داریم که ربطی به هم ندارند و نمی‌توانند همدیگر را خنثی کنند، درست مثل ظرف شکر و نمک. نمی‌توان با اضافه کردن یک کیلو شکر به ظرف نمک، شوری نمک را گرفت و نیز بر عکس. تلاش برای اینکار هم نمک را از بین میبرد و هم شکر را و دیگر در هیچ نوشیدنی یا غذایی به کار نمی‌آید. در حالی که اگر آنها را در ظرف‌های مجزا نگه می‌داشتیم، بسته به نیازمان می‌شد از آنها بهره برد: از محتوای ظرف خشم برای مراقبت از خود در برابر آزارگری‌های او و از ظرف شکر برای نزدیک شدن و صمیمیت با او. مثلاً من پسرم را خیلی دوست دارم، از سوی دیگر همسرم، مادرم را و غیره. اما این افراد مرا خشمگین نمی‌کنند؟ مسلماً می‌کنند، چون آنها هم آدم هستند و نیازهای خودشان را دارند و هیچگاه نمی‌توانند همواره مرا به خواسته‌هایم برسانند و طبعاً جاهایی مرا ناکام می‌کنند. پسرم گاهی چنان مرا عصبانی می‌کند که خونم به جوش می‌آید و دلم می‌خواهد از پنجره پرتش کنم بیرون! این تکانهٔ آگاهانهٔ من از احساس خشم نسبت به او بخاطر کار ناخوشایندی است که در قبال من کرده است (مثلاً مراعات زمان خواب مرا نکرده یا وسایل مرا گم و گور کرده و در موقع نیاز آنها را ندارم و هزار چیز ریز و درشتی دیگر).

اما همین تجربۀ آگاهانه از تکانهٔ خشم باعث می‌شود پرخاش نکنم. چون میدانم برآیندٔ پرخاشگری چیزی جز پشیمانی، بدهکار شدن و سرد شدن رابطهٔ پدر و پسری‌مان نیست. در عوض اجازه میدهم خون بجوش آمده به مغزم برسد تا فکرم را بکار اندازد تا بفهمم چگونه مانع آزارهایش شوم و رابطه‌مان را بهبود دهم، رابطه‌ای که به نفع هردویِ ماست که تا آخر عمر نزدیک بماند.

اگر اجازه دهم که احساس آن لحظه تمام فکر و ذهنم را تسخیر کند، یا به احساس دیگری تبدیل شود (که بسیار مرسوم است و مثلاً افراد به کرات احساس خشم را به غم بدل می‌کنند که برآیند‌ای جز ناکامی بیشتر و افسردگی ندارد)، در واقع به خودم دروغ گفته‌ام. واقعیت این است که هم پسرم را دوست دارم (ظرف شکر) و هم اینکه الان از دست کارهایش خشم دارم (ظرف نمک) و این دو از هم جدا هستند و هر دو وجود دارند و هر دو را باید ببینم.

اشکال دومی که در دوپاره‌سازی احساسات وجود دارد این است که با تقسیم آدم‌ها به تماماً خوب یا تماماً بد، زندگی خود را به شدت هم «محدود» و هم «ترسناک» می‌کنیم (کاری که برخی مذاهب با کله‌شقی می‌کنند و با تقسیم آدم‌ها به خودی و غیرخودی عرصه را بر خودشان تنگ می‌کنند و زندگی را به یک وحشت دائمی از دشمن‌ بدل می‌کنند). اتفاقاً زندگی انسانی و مدرن می‌طلبد که بدانیم که «هرکس همزمان هم دوست است و هم دشمن» و احساسات ما نسبت به او هم شامل عشق است و هم خشم. و بر من است که هر دو را ببینم و از هر دو نیرو استفاده کنم. با خشمم ناکامی و درد خود را به او اطلاع دهم تا او را از آزارگری باز دارم، و از عشقم برای نزدیکی و صمیمیت با کسی که در سراسر زندگی با هم تعامل خواهیم داشت استفاده کنم. و این کار تکلیفی است برای تمام زندگی من با عزیزان و اطرافیانم. به این ترتیب تمام انسان‌ها و ملت‌ها روی طیفی قرار می‌گیرند که یک سر آن عزیزان من هستند (که بیش از آزار و خشم به من احساس عشق و دوستی می‌دهند و مایلم هر چه بیشتر به آن‌ها نزدیک باشم)، و منتها الیه سمت مقابل دشمنان من هستند (که خواهان فاصلۀ حداکثری از آن‌ها هستم و خشمم نسبت به آن‌ها بسیار بیشتر از مهری است که به آن‌ها دارم، اگر اساساً مهری باشد!)، و در میانۀ این دو حد، بی‌شمار انسان وجود دارند که نسبت‌های مختلفی از عشق و خشم در من نسبت به آن‌ها وجود دارد، که اگر بخواهم زندگی غنی و بازی داشته باشم باید با هرکدام بسته به جایگاهشان در تعامل باشم.

یک علت مهم دیگر در دوپاره‌سازی احساسات واژه‌های عرفی در مورد احساسات است، اینکه غم، خشم و احساس گناه را «منفی» و به یک معنی «مضر» می‌شناسیم، در حالیکه فقط مثل دارو «ناخوشایند» هستند و نه مضر. بیایید ببینیم احساسات به اصطلاح منفی چه فایده‌ای دارند:

۱- خشم

چه می‌شود اگر کسی (به گمان خودش) چنان ناز و ملوس باشد که هیچگاه خشمگین نشود؟ پاسخ روشن است: آنقدر مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد که مرگ را بر زندگی ترجیح خواهد داد! اگر انسان‌ها به هم تعرض نمی‌کنند و حقوق همدیگر را رعایت می‌کنند بخاطر این نیست که خیلی متمدن و فرهیخته هستند، بلکه بخاطر این است که از خشم همدیگر می‌ترسند! این خشم ممکن است مستقیم با برخورد فیزیکی یا هر پاسخ خشن دیگر دامن آنها را بگیرد یا در قالب قانون آن‌ها را مجازات کند. بنابراین مطمئن باشید که اگر کسی بداند که در برابر تجاوز به حقوق خود خشمگین نمی‌شوید، از خوردن حق شما فروگذار نخواهد کرد! لذا اگر از آزارها و آسیب‌های دیگران در حق خودتان خشمگین (که با پرخاشگری فرق دارد) نمی‌شوید، شما دل‌گنده نیستید بلکه دل‌مُرده‌اید و ظالم‌پرور. پس به خودتان افتخار نکنید!

پس به طور خلاصه خشم، احساسی است مفید تا از خود، حقوق، زندگی و مهمتر از همه، از روابطتان دفاع کنید. تصور کنید که با دوستی در تعامل هستید که مدام با حرفی یا کاری شما را می‌آزارد و شما احساس خشم را در خود سرکوب می‌کنید و به روی مبارکتان نمی‌آورید. اما سرکوب به معنای فراموش کردن یا پاک کردن احساس نیست. این احساسات در دل شما جمع می‌شود و روزی کنترل آن از دست شما خارج می‌شود و رابطۀ شما خراب می‌شود. حالا آیا این به نفع شما شد که دوستی را از دست دادید؟ (دوستی که شاید نداند چگونه شما را آزار داد و ای بسا اگر می‌دانست دست از آن می‌کشید). آیا بهتر نبود با تکیه بر نیروی خشم، فکرتان را به کار می‌انداختید و با در نظر گرفتن جمیع احساساتتان نسبت به او، و جایگاه او در زندگیتان و مراعات سابقۀ دوستی‌تان، فارغ از هرگونه پرخاشگری (که قاتل صمیمیت است)، با صداقت و صراحت با او صحبت می‌کردید؟ یعنی بدون اینکه قصد تخریب او را داشته باشید، بهتر نبود صادقانه آن‌چه در دلتان می‌گذشت را با او در میان می‌گذاشتید، به نحوی که او هم بفهمد که هدف شما تحکیم دوستی و نزدیکی‌تان است؟

تجربۀ بالینی مشخص می‌کند که اتفاقاً دوستی‌هایی که در آن ابراز کلامی احساسات (همان احساساتِ به اصطلاح منفی که البته نامگذاری نادرستی است) جریان دارد، بسیار محکمتر و صمیمی‌تر از ارتباطاتی است که با سرکوب احساسات اداره می‌شوند. بنابراین اگر خواهان تداوم دوستی‌هایتان هستید، از نیروی احساس خشم با رعایت اصول گفته شده (با صداقت، صراحت و صمیمیت) استفاده کنید.

۲- غم

برخی دوست دارند همیشه شاد باشند. این ناممکن است، چون زندگی پر از فقدان‌های غم‌انگیز است و هیچ کس نیست که با آن مواجه نشود.

اما مثلاً مادری را در نظر بگیرید که با سهل‌انگاری فرزندی را از دست داده یا دختری را در نظر بگیرید که با خیره‌سری فرصت مناسبی برای تحصیل یا ازدواج را از دست داده است. این افراد اگر از این خُسران‌ها غمگین نشوند، سایر چیزهای ارزشمند دیگر را هم از دست خواهند داد! به همین علت است که کسی که «همیشه» خوشحال و پرانرژی است را تحت عنوان مانیک بستری می‌کنند! زندگی «روی زمین» هرگز همیشه شادی را به همراه ندارد، و از اینرو فردِ مانیک در دنیایی خیالی و البته خطرناک زندگی می‌کند که به نرخ جانش تمام خواهد شد.

بعلاوه کسی می‌تواند شاد باشد که بداند غم چیست و آن را با تمام وجود لمس کرده باشد. بدون غم شادی هم بی‌معناست، همانطور که خیس بودن برای ماهی معنایی ندارد، چون هیچگاه خشک بودن را ندیده است. پس سوگواری برای فقدان‌ها باعث می‌شود شما قدر چیزهای ارزشمند زندگیتان را به خود یادآوری کنید و از آن‌ها مراقبت کنید. توجه کنیم که تجربۀ غم و سوگواری برای فقدان هیچگاه ما را افسرده نمی‌کند، بلکه بر عکس تلاش برای احساس نکردنِ غم است که هم ما را افسرده می‌کند و هم باعث می‌شود چیزهای ارزشمند زندگی را یکی پس از دیگری از دست بدهیم!

۳- احساس گناه

احساس گناه گرچه خیلی ناخوشایند است ولی به غایت مفید است، بطوریکه خطرناکترین افراد ضد اجتماعی (سایکوپات) فاقد این احساس یا ظرفیتِ تحملِ آن هستند و همین باعث می‌شود دست به جنایت بزنند!

احساس گناه زمانی پدید می‌آید که به فرد دیگری آسیب یا آزار رسانده باشیم یا حقی را از او ضایع کرده باشیم. احساس گناه در این حالت (اگر ظرفیت پذیرش و تحمل آن را در خود داشته باشیم) باعث می‌شود احساس سنگینیِ روحی کنیم و از کردهٔ خود پشیمان شده و حتی اگر توانایی جبران آن را نداشته باشیم، لااقل بخاطر درد تکرار مجدد این احساس دردناک، از ظلم و آسیب به دیگران خودداری کنیم.

افرادی که ظرفیت تحمل احساس گناه را ندارند، با توجیهاتی پوچ خود را از آن مبرا می‌کنند و این کار دو پیامد وخیم دارد. اول اینکه دیگر درد احساس گناه، دیگر بصورتی آگاهانه احساس نمی‌شود و فرد باز هم در حق دیگران ستم خواهد کرد که این باعث خواهد شد رابطهٔ خوبی با افرادی که بالقوه می‌توانست با آنها صمیمی باشد را از دست می‌دهد. و فراموش نکنیم که زندگی انسانی چیزی نیست جز رابطه با دیگر انسان‌ها.

پیامدِ وخیم‌ترِ دوم این است که احساس گناه با توجیه از بین نمی‌رود، بلکه به ضمیر ناهشیار واپس‌رانی می‌شود ولی در آنجا فعال می‌ماند. احساسات ناهشیار کماکان فعال می‌مانند و در افکار، رفتار و رؤیاها خود را نشان می‌دهند. احساس گناه واپس‌رفته در گوشه‌ای از ضمیر ناآگاه جا خوش می‌کند و به صورتی ناآگاه مدام در گوش ما می‌خواند که تو آدم شرور، بدذات، قدرنشناس و بی‌ارزشی هستی! و این علت نفرتِ عمیق و ناهشیار افراد سایکوپات از خودشان و از زندگی است.

از منظر روانکاوی خودآزاری (مازوخیسم) ریشه در احساس گناه و نفرت ناهشیار فرد از خودش دارد. فردی که مدام خود را در معرض سوء استفاده روانی، احساسی، مالی یا جنسی در روابطش قرار می‌دهد، در واقع دارد خودش را بخاطر احساس گناهی که به آن هشیار نیست، تنبیه می‌کند. در تجربهٔ بالینی به وفور دیده‌ایم که افرادی که مدام به خود حمله می‌کنند، چگونه عمداً خود را در مسیر موفقیت‌هایشان ناکام می‌کنند، افسردگی یا اضطراب مزمن دارند. بسیار هم دیده‌ایم که این افراد با پیدا کردن ظرفیت تحمل احساس گناه و سرکوب نکردن آن، حالشان خوب و زندگی‌شان متحول می‌شود.

نکته مهمی که در رابطه با احساس گناه وجود دارد این است که این احساس از سنین خردسالی هم وجود دارد و هشیار شدن نسبت به آن‌ها دشوارتر از مواردی است که در سنین بالاتر اتفاق افتاده است. اما برخی روان‌درمانی‌های مبتنی بر روانکاوی توان حل و فصل آنها را هم دارند.

نکته بسیار مهم دیگر این است که آگاهی به احساس گناه ممکن است از سوی دیگرِ بام بیفتد، به این معنی که فرد در اذعان به احساس گناه، حالا هشیارانه خود را مستحق عذاب یا مرگ ببیند!

از منظر فرویدی سوپرایگو بخشی از روان است که به ما دستورات اخلاقی می‌دهد. اما این سوپرایگو می‌تواند به صورتی بیمارگونه سختگیر شود و در برابر کوچکترین گناهان احکام سنگین و نامرتبطی صادر کند. در تجربه بالینی دیده شده که بیمار مثلاً به خاطر خودارضایی در نوجوانی، خود را نجس و مستحق عذاب ابدی در جهنم می‌داند! لذا برای استفاده از مزیت احساس گناه بدون افتادن به دام سوپرایگویِ شکنجه‌گر باید راهی یافت.

بهترین راه این است که هرگاه یاد خطایی افتادیم که از آن پشیمان هستیم، به آن «اذعان» کنیم، ولی از سوی دیگر فوراً به خود یادآور شویم که «به خودم قول می‌دهم که دیگر این کار را انجام ندهم» و تمام. یعنی نه خاطره را (که به طور خودکار هر از چندی بازمی‌گردد) سرکوب کنیم، و نه به حرفهای سوپرایگوی شکنجه‌گر دامن بزنیم و با نشخوار کردن آنها به سوپرایگو اجازهٔ پیشروی بدهیم. بایستی دقت کنیم که سوپرایگوی شکنجه‌گر قصد خیری ندارد و هر چقدر در برابر او عقب‌نشینی کنید باز هم جلوتر می‌آید و تا شما را به دست مرگ نسپارد، کوتاه نمی‌آید!

بنابراین به سخنی عامیانه باید جلوی زرزرهای سوپرایگو محکم ایستاد، ولو اینکه صد بار حمله کند. هربار کار ما فقط یادآوریِ این است: «بله. من این کار اشتباه را در حق دیگران انجام دادم، از آن پشیمانم، و دیگر تکرارش نمی‌کنم» و تمام. بعد از اذعان به گناه، هر چقدر محکم‌تر جلوی سوپرایگو بایستید، حساب کار دستش می‌آید و کم‌کم دست از سرتان برمی‌دارد.

بهترین محک برای اینکه بفهمیم چقدر سوپرایگوی شکنجه‌گر یا سختگیری داریم این است که ببینیم چقدر خودمان را ارزشمند، لایق، مهم و دوست‌داشتنی می‌دانیم. سوپرایگو این توان را دارد که با معیارهایی عجیب و غریب ما را در نظر خودمان به فردی بی‌ارزش و نالایق که لیاقت زندگی ندارد بدل کند.

در تجربۀ بالینی در اتاق درمان دیده‌ام که مثلاً یک دانشجوی کارشناسی ارشد ۲۳ ساله، که در یکی از بهترین رشته‌ها و دانشگاه‌ها درس می‌خواند و با تواناییاتی اندک خود را به چنین جایگاهی رسانده است، خود را چنان بی‌ارزش می‌داند که مثلاً می‌گوید: «من بی‌ارزشم و حس می‌کنم فقط زمین و هوا را آلوده می‌کنم!». و وقتی از او می‌پرسم چرا چنین احساسی به خودت داردی می‌گوید: «من نه مقاله‌ای نوشته‌ام، نه شغل درستی دارم، نه می‌توانم پولی به خانواده‌ام بدهم، نه تاکنون دستاورد خاصی داشته‌ام!». در حالی که از هیچ فردی در این سنین چنین چیزهایی که او از خودش انتظار دارد، برنمی‌‌آید. برای من روشن است که این‌ها چیزی جز «منطقِ سوپرایگوی کور» نیست که معلوم نیست معیارهایش را از کجا آورده است و اینگونه بر آنها اصرار دارد (البته برای روانکار معلوم است که اینها از کجا می‌آیند!).

تمام کار رواندرمانگر پویشی (مثلاً درمانگران ISTDP) این است که همۀ احساسات واپس‌رانی‌ شده و ناهشیار شده را به آگاهی آورده و به جریان اندازند، تا فرد ببیند که احساسات نه تنها خطری ندارند، بلکه بزرگترین سرمایۀ ارزشمند او در زندگی هستند که می‌توانند قطب‌نمای او برای یافتن مسیر دلخواهش در زندگی باشند.



سوالات متداول

احساسات: قطب‌نمای زندگی چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با احساسات: قطب‌نمای زندگی بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره احساس چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به احساس در این گزارش ارائه شده است.

مهم‌ترین نکات درباره میشود چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره میشود در متن مقاله بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:30

صفحه بندی