در زیر بحثی را در رابطه با 1 اساسی 1، تفاوت انسانها در این نیازها و 1 آن با 1 یا شکست در بورس آوردهام. این بحث بسیار خام و کلی است و نیاز به تحقیق و مطالعهی بیشتری دارد و مطالب زیر جنبهی مقدماتی برای مطالعات آتی دارند.
نیازهای انسان اصولاً سه دستهاند: نیازهای فیزیولوژیک، نیازهایروانشناختی و انگیزههای ناآشکار (ر. ک. انگیزش و هیجان، نوشته: JohnMarshall Reeve ترجمه یحیی سیدمحمدی، نشر ویرایش، 1395) .
دو مورد از نیازهای فیزیولوژیک عبارتند از نیاز به غذا و آب. این نیازها در همهی افراد تقریباً به اندازهای یکسان وجود دارند (هرچند با اختلافات جزئی ناشی از ویژگیهای فردی). این نیازها جزء نیازهای کفِ هرم مازلو هستند و لذا پیشنیاز ادامهی حیاتند. بدون ارضای این نیازها ظرف چند روز میمیریم.
دستهی بعدی مربوط به نیازهای روانشناختی است. این نیازها شامل نیاز به آزادی (خودمختاری)، ارتباط و شایستگی است. این نیازها هم کمابیش در همهی افراد به طور نسبتاً یکسانی وجود دارد. همهی ما برای سلامت روانی نیاز داریم که کنترل زندگی خود را در دست داشته باشیم و توسط دیگران کنترل نشویم. حتی یک کودک خردسال در برابر موانعی که برایش ایجاد میکنیم اعتراض میکنند و حتیالامکان از آزادی خود دفاع میکند. این نیاز تا حدی مهم است که هرگونه تجاوز به حریم خودمختاری دیگران (صرفنظر از اینکه فرزند ما، همسر ما، دوست ما یا همشهری ما باشد) تجاوزی غیرمجاز و عملی غیر اخلاقی محسوب میشود. همچنین همهی ما نه تنها نیاز به ارتباط با دیگر انسانها داریم و در انزوا و تنهایی میمیریم (آنچنان که زندانی کردن در سلول انفرادی بالاترین روش زجر دادن بدون خشونت است!)، بلکه در این ارتباطات انسانی باید احساس خوب بودن، خواستنی بودن و دوستداشتنی بودن (در یک کلام احساس شایستگی) کنیم.
اما دستهی سوم نیازها که خود را در قالب سه انگیزهی عمدهی ناآشکار نشان میدهد عبارتند از: انگیزهی پیوندجویی، قدرت و پیشرفت. این نیازها عمدتاً ناخودآگاههستند و بر خلاف دو دستهی دیگر در همهی افراد یکسان نیستندو تابع تفاوتهای فردی بسیاری هستند. این تفاوتهای فردی از سابقهی ژنتیکی افراد و نیز نحوهی تعلیم و تربیت افراد ناشی میشوند و ممکن است فرد فاقد برخی از آنها باشد.
فردی که انگیزهی پیوندجویی دارد در اغلب برنامهریزیهای زندگی خود به طور ناخودآگاه به جنبهی ارتباطات حسنهی بینفردی توجه دارد، دایرهی دوستان وسیعی دارد و زندگی او اساساً در ارتباط با دوستان و آشنایان میگذرد و یک روز تنهایی را نمیتواند تحمل کند.
فردی که انگیزهی قدرت دارد معمولاً دوست دارد در تصمیمگیریها مستقل باشد، روی دیگران تأثیر بگذارد، شمع جمع باشد، در بحثها حرف خود را به کرسی بنشاند و غیره. این افراد در صورت داشتن اعتماد به نفس کافی و سایر شرایط لازم معمولاً کارآفرینهای موفقی از کار درمیآیند.
اما فردی با انگیزهی پیشرفت نیازی به اثرگذاری روی دیگران نمیبیند و اگر در بحثی با دیگران شرکت کند انگیزهای جدی برای تحت تأثیر قرار دادن اندیشهی طرف مقابل ندارد، بلکه به دنبال شناخت و اصلاح اندیشههای خودش است. این افراد به حداقل امکانات مادی و ارتباطی بسنده میکنند ولی در عوض هیچ مرزی برای دانش و پژوهش نمیشناسند. این افراد معمولاً چند مدرک تحصیلی در رشتههای مختلف دارند، مسلط به چند زبان هستند، اطلاعات زیادی در زمینههای مختلف دارند ولی در عین حال احتمالاً موفقیت مالی یا اجتماعی خاصی ندارند. این افراد موتور محرک مغز جامعهی انسانی هستند و بسیاری از آنها تازه پس از مردن کشف میشوند!
اما ارتباط این مباحث با بورس چه میتواند باشد؟
دو دسته نیازهای اول (نیازهای فیزیولوژیک و روانشناختی) تقریباً در همهی افراد یکسان است و لذا فاکتور تعیینکنندهی مهمی محسوب نمیشود. به عبارت دیگر تفاوتهای افراد در نیازها فقط در انگیزههای ناآشکار آنها است. به نظر من افرادی که نیاز عمیق به «قدرت» دارند شرایط لازم (و نه کافی!) برای موفقیت در معاملهگری بورس را دارند! چون این افراد اهل مسابقه، رقابت و تلاش برای اثبات خود هستند و هدفشان نشان دادن قابلیتها و تواناییهای خود به دیگران است. این افراد پرکارند، روی پول (به عنوان منبع اصلی قدرت) تمرکز میکنند و لذا میتوانند با تمرکز و دقت خوبی در بورس کار کنند و به شرط داشتن سایر پیشنیازها (سرمایه، مدیریت سرمایه، کنترل خود و ...) میتوانند به معاملهگران بسیار موفقی تبدیل شوند.
از سویی دیگر، افرادی که نیاز ناآشکار آنها حول موضوع پیوندجویی میگردد به هیچ عنوان به درد بورس نمیخورند! پیوندجوها در واقع همان متضررهای همیشگی بورس هستند که از بد روزگار گذارشان به بورس افتاده است. این افراد خوراک کلاهبرداران و مَرکب قدرتطلبان میشوند و کلاسهای بورسی مملو از این افراد است که در نهایت با دلی شکسته و گریان از بورس میروند و آه و نفرینشان همیشه بلند است!
جستجوگرانِ پیشرفت هم هرچند در بورس به فلاکت نمیافتند ولی در نهایت یا به سرمايهگذاريهای بلندمدت رو میآورند یا قید بورس را میزنند. این افراد گر چه هوش بالایی دارند (که باعث میشود بیشتر بفهمند و باز طالب فهم بیشتر باشند)، اما در معاملهگری شکست میخورند چون بورس در کوتاه مدت فاقد نظام علت و معلولی است و تحلیلهای آنها را با شکست مواجه میکند، ولی میتوانند سرمايهگذاران بسیار موفقی در درازمدت باشند.
بر این اساس احتمالاً ترکیبی متشکل از 60% قدرتطلبی با 40% پیشرفتگرایی و 0% پیوندجویی در انگیزههای ناآشکار ترکیبی بهینه برای کسب ثروت در بورس است (اعداد 60% و 40% قابل مذاکرهاند ولی 0% برای پیوندجویی ضروری است!)؛ احتمالاً آقا وارن بافت از چنین ترکیبی برخوردار است. بنابراین اگر جایی بخوانم که موفقیت در بورس بیش از آن که به مهارت بستگی داشته باشد به ژنتیک و تربیت خانوادگی بستگی دارد تعجب نخواهم کرد! (قبلاً در اینجا هم به این دیدگاه اشاره کرده بودم!)
برچسب:
نویسنده: مینا نظری