حکایت:
شیخ مشغول مکالمه با تلفن بود. جوانک با کت و شلوار سورمهای هاکوپیان و کروات بنفش راهراه رفت و دور میز شیخ نشست و نیشش تا بناگوش باز بود که این چه لباسی است که شیخ پوشیده! بعد به شیخ گفت: ای شیخ! شما کجا، اینجا کجا؟ شما فامیل عروسی یا داماد؟ برقصم چقدر بهم شادباش میدی؟ 
- شیخ گفت: اشتباه اومدی جوان! تالار عروسی 50 متر پایینتر است! هر تالاری که جای قر دادن نیست! برو تا نزدم لهت کنم! 
برچسب:
نویسنده: مینا نظری