در علوم انسانی روش کار بر عکس علوم تجربی و مهندسی است! در مهندسی برق، ما اول از همه با الکترون آشنا میشویم، سپس با مفاهیم بار الکتریکی، میدان الکتریکی، پتانسیل الکتریکی، قطعات الکتریکی پایه مثل مقاومت، خازن و سلف اندوکتانس، جریان الکتریکی، سپس با مگنتیک و الکترومغناطیس، الکترونیک، شبیهسازی آنها و در نهایت با امواج الکترومغناطیسی، ماکروویو و مدارهای مخابراتی و ... و در هر قسمت، هر کمیت جدید را تعریف میکنیم و با در نظر گرفتن قوانین مکشوفهی حاکم بر آنها، آنها را از دنیای فیزیکی به دنیای ریاضی میبریم و با پیشروی بر اساس اصول آبجکتیو و غیرقابل تخطی ریاضی، محصولات نهایی مثل یک سیستم مخابراتی سیار و موبایل را تحلیل میکنیم. در اینجا هیچ کس در مورد طرز کار و روند شکلگیری موبایل نیاز به گمانهزنی ندارد و همهی اطلاعات لازم برای ساخت آن و عملکرد هر بخش یا قطعه کاملاً مشخص است (هرچند ممکن است در دسترس همه نباشد) و همین باعث میشود که علیرغم پیچیدگی بسیار زیاد تجهیزات، تکنسینهای ساده هم بتوانند به لطف طراحی ماژولار، موبایل را تعمیر کنند (مثلاً صفحه نمایش معیوب را کلاً تعویض کنند، نه اینکه سعی کنند آنرا تعمیر کنند یا وصله کنند).
در علوم انسانی چنین نیست و نمیتوانسته باشد. ما از همان اوایلی که قدرت نمادسازی و تفکر یافتهایم با موجودی به اسم انسان مواجه شدهایم که نمیدانستیم چیست، درست مثل اینکه یک بومی بَدَوی در جنگلهای آمازون یک موبایل پیدا کند! البته موضوع مواجههی انسان با خودش از این هم بغرنجتر است، چون دیگر با یک شیء خارجی مواجه نیست!
حالا حتی اگر برای سهولت فرض کنیم که با یک شیء خارجی به نام انسان طرف هستیم، چون سابقه و فلسفهی تشکیل اجزاء مختلف را نمیدانیم لاجرم مجبور به گمانهزنی هستیم و سوالات ما در کلیترین حد نهایی خود هستند مثل این که "انسان چیست؟، آیا روح وجود دارد؟، هدف از زندگی چیست؟ و ..."، سوالاتی که بیش از 3000 سال است مطرح است و هنوز به جوابی که مورد توافق همه باشد نرسیده است و شاید هرگز هم نرسد.
اگر یک انسان بدوی هم یک موبایل پیدا کند با این سوالات مواجه است که "این چیست؟ چه کار میکند؟ هدف از خلق آن چه بوده؟ چه کسی آن را ساخته؟ چه اجزائی دارد؟ چرا این اجزاء را لازم دارد؟" و در پاسخ به آنها هیچ راهی ندارد جز گمانهزنی! احتمالاً یکی میگوید این یک وسیله است متشکل از یک شیشه و یک قاب پلاستیکی که شیشهی آن نور هم میدهد! یکی که کمی آشناتر باشد احتمالاً آن را باز میکند و باتری را در آن شناسایی میکند و اگر تعداد زیادی موبایل فعال در دسترسشان باشد، شاید با رویکرد علمی بتوانند به مرور زمان نحوهی کار برخی ماژولها را با آزمایشهای فراوان کشف کنند. ولی به هر حال این ماجرا باعث میشود به مدتی طولانی درگیر گمانهزنیهایی باقی بمانند که هیچکدام با واقعیتی که در تحلیل نهایی به آن میرسند مطابق نباشد!
در تحلیل و شناخت انسان نیز با چنین داستانی مواجه هستیم و هر چند رویکرد علمی تنها یکی از روشهای تحلیل این موجود پیچیده است، ولی در عین حال مؤثرترین روشی است که میتواند لااقل کارکردهای عادی و عمومی او را، برای یک زندگی کمرنجتر و لذتبخشتر تبیین کند و او را آماده کند که شاید روزی به تبیینهای بهتری بر اساس سایر روشهای معرفتشناختی دست یابد. ولی به نظر من تا روزی که رویکرد علمی در تمام شئون زندگی انسان ساری و جاری نشده، باید همین رویکردِ مؤثر و ثابت شده را به کار بست و الا سفسطهگرانِ قلم به دست آمادهاند تا هر چه دلخواهشان بود را به «انسانِ نسل اندر نسل مستضعف» غالب کنند و ضعف او را تا بینهایت امتداد بخشند.
برچسب:
نویسنده: مینا نظری