حکایت:
- جوانکی به شیخ گفت: یا شیخ! رانتی شنیدهام! آیا مبلغی میسُلفید تا آن را به اطلاع شریف برسانم؟
- شیخ گفت: اولاً رانتی که دست تو باشد رانت نیست ... است (و یکی از اعضای حیوان باربری را یاد کرد)! ثانیاً اگر رانت است چرا خود تا خرخره از آن بهره نمیبری؟ ثالثاً ثروتی که با رانت بدست آید را نمیخواهم چون نه تنها «هیچ» اثری در خوشبختی من ندارد، بلکه فقط مرا حریصتر میکند تا جایی که جانم درآید! بنابراین دهانت را ببند!
- و بدین ترتیب جوانک خیط شد و رفت!
برچسب: مینیمال,
نویسنده: مینا نظری