حکایت:
دوستی را دیدم زانوی غم بغل گرفته و در صف فروش نشسته و مشغول شمردن صفرهای حجم صف فروش.
گفتم چه میکنی؟ گفت: دارم آفتاب میگیرم [و فحشی حواله بنمود بیتربیت]!
گفتم خوشا به حالت و بَدا به حالت؟ و قبل از شنیدن فحش کشدار بعدی الساعة اضافه کردم: «خوشا به حالت اگر طبق استراتژی در صف نشستهای و بدا به حالت اگر صف فروش تو را به صف فروش نشانده» و در افق محو شدم!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری