حکایت:
- جوانکی نزد شیخ آمد و گفت: ای شیخ! من که پولی ندارم؛ ولی شما مرا راهی بنما که با سفتهبازی در بورس بار خود را ببندم و بروم که شنیدهام پول در آنجا فراوان باشد!
- شیخ خودکاری از نیام برکشید و آدرس مطب یک روانکاو خوب را در کف دست راست جوان نوشت و مبلغی کمکهزینهی درمان در دست چپ او گذاشت و به ادامهی مطالعات خود در باب روانشناسی بازار مشغول گشت!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری