بسیار دیدهایم که در حین سفر، عزیزانمان از ما خواهش میکنند که «مراقب خودت باش!». منظور از این توصیه در اکثر مواقع مراقبت از خود در برابر حوادث فیزیکی است که مثلاً مراقب باش زیر تریلی نروی، تصادف نکنی، مریض نشوی و غیره. اما ما امروزه نیاز شدیدی به این توصیه در سطح روانی داریم و بیشتر باید از «لحاظ روانی» هم مراقب خودمان باشیم. اما چگونه؟
من از استاد بزرگوار «دکتر فرهنگ هُلاکویی» آموختهام که یکی از جنبههای مراقبت از خود، رعایت اصول اخلاقی یا Morality است. شاید در نگاه اول کمی عجیب به نظر برسد ولی فرض کنیم من از اعتماد همسرم سوء استفاده کنم و وارد رابطهای مخفی با زنی شوم (از هر نوعی که همسرم آن را ناخوش میدارد، چه جنسی، چه عاطفی و چه مراودهای خارج از عرف که نیاز به مخفیکاری داشته باشد) در اینصورت مغز من همیشه این پیام را به من خواهد داد که دنیا جایی است که در آن از اعتمادها سوء استفاده میشود و این اول اضطراب و درد روانی من است! پژوهشهای علمی هم نشان دادهاند که دروغ گفتن اولین آسیبهای مغزی را به خود دروغگو میزند، چون مغز در طی سالیان دراز تکامل همیشه مجبور بوده واقعیتهای خود و طبیعت را بشناسد و طبق آنها عمل کند تا زنده بماند و نمیتوانسته مثلاً درخت گیلاس را گول بزند تا گردو بدهد! به نظر من (که الکترونیک خواندهام) دروغ گفتن باعث اتصالی در سیستم مغزی میشود، درست همانطور که با دادن یک برنامهی نادرست به میکروکنترلر میتوان باعث اتصالی در پایههای آن (از طریق مدارهای متصله خارجی) شد و آن را سوزاند! به همین ترتیب وقتی مغز واقعیتی را ادراک میکند ولی در عمل، زبان یا دست یا حتی فکر ما کار دیگری بر خلاف یافتههای مغز صادر میکند باعث اتصالی و آسیب میشود. اگر هم چنین آسیب فیزیولوژیکی در عمل رخ ندهد، باز آسیب روانی آن غیر قابل انکار است. و شاید به همین علت است که بسیاری از مردمان فرهیخته، علیرغم بی اعتقادی دینی و مذهبی خاص، دروغ نمیگویند، ریا نمیکنند و برای نفع شخصی یاوه نمیگویند، چون به نوعی درد و اثر مخرب آن بر کیفیت زندگی خود را فهمیدهاند.
جنبهی دوم «مراقب خودت باش!» شناخت مسئولیتهای خود و رعایت آنها یا Responsibility است. هر کس به اندازهی خودش مسئول است و بس! دمای بدن باید حدود 37 درجه باشد، 32 درجه و 42 درجه یعنی مرگ. من مسئول رسیدگی به زن و فرزند خودم هستم و شما هم همینطور. من و شما حق نداریم هیچ ادعایی برای نجات بشریت داشته باشیم و هیچ رسالتی برای هدایت بشر احساس کنیم (آخرین فردی که چنین رسالتی قائل بود را همهی جهانیان میشناسند؛ بله منظورم جناب آدولف هیتلر است که فقط 55 میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد. دیگر برای هفت پشتمان بس است!). ما در وهلهی اول مسئولیم خود را بشناسیم و بعد برای شناخت واقعیتها تلاش کنیم و هر آنچه بر اساس متدهای علمی یافتیم را با دیگر اهالی اندیشه در میان بگذاریم و بعد از بحث علمی، اگر یافتههای ما رد نشد با نهایت احتیاط و باز گذاشتن امکان ردّ، آنها را در قالب کتاب، مقاله یا نوشتهای منتشر کنیم. البته شناخت صحیح و همه جانبهی مسئولیت و عمل به آن از ظرایفِ لطیف انسانی و لذا بسیار سخت است. ولی باید به قدر توان وظایف خود را شناخت و سپس به آن عمل کرد. عمل نکردن به وظیفه خود موجب اضطراب میشود، چون دوباره این پیام را از مغزمان دریافت میکنیم که: «دنیا جایی است که مردم به وظایفشان عمل نمیکنند، مخصوصاً خود جنابعالی!». بنابراین در اضطراب میافتیم که نکند کاری کنم که به دست خودم نابود شوم؟! نکند وقتی حادثهای برایم رخ داد، دکتر کشیک بیمارستان به وظیفهاش عمل نکرده باشد و خواب باشد؟! نکند کاری کنم که شرمندهی اطرافیان بشوم؟! و این «نکندها» امانمان را میبرد (این مثالها را فیالبداهه نوشتم و اگر فکر کنیم به مثالهای بهتری میشود رسید).
جنبهی سوم «مراقب خودت باش!» واقعیتپذیری یا شناخت واقعیت یعنی Reality است. اشتباه کردن در شناخت واقعیت عامل رنج و درد دائمی بسیاری از مردم است. یکی از واقعیتهای زندگی این است که «زندگی بسیار سخت و مشکل است». و زندگی هیچگاه برای هیچ کس آسان نبوده و آسان نخواهد بود. پس بیخودی حسرت زندگی آسان را نخورید! فقط اگر رویکرد و نگاه درستی به زندگی داشته باشیم سختیهای زندگی را راحتتر تاب میآوریم و لذتهای آن را بهتر درک میکنیم. به عبارت دیگر اگر زندگی راحتی وجود داشته باشد تنها با تفکر و نگرش درست بدست میآید نه با هیچ چیز دیگر. برای من «دونالد ترامپ» مایهی عبرت است. این موجودِ روانرنجور، با اینکه ثروتمند و در رأس قدرت جهان است همیشه در عذاب درونی است و برای کسی که کمی با اختلالات شخصیت آشنا باشد موضوع رنجهایی که این بشر میکشد کاملاً روشن است. و نمونهی وطنی آن را در سالهای 84 تا 1392 دیدهایم!
واقعیت دیگر این است که دنیا 50-50 بین بد و خوب تقسیم نمیشود. اگر لیستی از همهی کارها، رفتارها، خُلقیات، اندیشهها، صفات، غذاها، شهرها، کشورها، نامها، لباسها، رنگها و هر چه به ذهنمان میآید را بنویسیم، خواهیم دید که شاید فقط 5% آنها واقعاً خوب است (به این معنی که دنیا را جای بهتری برای زندگی میکند) و 5% واقعاً بد است (که باعث میشوند دیگر سنگ روی سنگ بند نشود و در صورت فراگیر شدن هر یک از آنها، مثلاً دروغگویی، دیگر دنیا جای زندگی برای هیچ کس نیست) و 90% مابقی آنها نه خوبند و نه بد بلکه با هم متفاوتند. پس تفاوتها را باید پذیرفت. این یعنی من فعالیت و کارِ خوبِ خودم را که متناسب با نیازها، علائق و ساختار شخصیتی خودم باشد، انجام میدهم و کاری به شغل، درآمد، محل زندگی، ماشین، خانه، تحصیلات، شهرت و ... شما ندارم.
مجموع همهی این جنبهها میشود مثلث رحمت که از دید هلاکویی باید همیشه در آن ماند و هرگز از آن خارج نشد. کسی که خارج از reality، responsibility و morality زندگی کند به ناچار به مثلث زحمت (یا نکبت) میفتد که اضلاع آن افسرگی، اضطراب و خشم (و به تبع آن عصبانیت) است و در این صورت دیگر مهم نیست شما چقدر پول دارید، چقدر مشهورید و شوهر یا زنتان چقدر جوان و زیباست! در مثلث زحمت هیچ چیز مایهی آرامش و لذت نیست جز مرگ! پس: «مراقب خودت باش عزیز!»
بعداً در باب «در بورس مراقب خودت باش!» خواهم نوشت.
برچسب:
نویسنده: مینا نظری