در راستای بررسی مباحث اساسی و مهم روانشناختی این بار یک گفتگوی زیبا و دقیق از دکتر هلاکویی مهربان را برای استفادهی خودم (و دوستان عزیز) استخراج کردهام. اگر با خواندن راحتترید ادامهی مطلب را بخوانید و اگر با گوش دادن موافقترید فایل صوتی را از اینجا دانلود و نیوش کنید!
آقایی اظهار میکنند که زود خشمگین میشوند و با دیگران ناسازگاری دارند و چند سالی است به درمان مشغول است ولی تاثیری نگرفته و لذا علیرغم داشتن توانایی علمی و تجاری فعالیتهای خود را کم کرده و حتی تصمیم گرفته با تحصیل خود را مشغول کند و در انزوا به سر ببرد و نظر دکتر هلاکویی را میپرسد.
پاسخ:
مطلب اول: مسئلهی زود رنجی شما به موضوع شناخته شدهی خشم یا anger مربوط است. علت خشمگین شدن در اغلب موارد به این علت است که یک سری واقعیات در زندگی هستند که ما به آنها توجه نمیکنیم (متوجه آنها نیستیم)، آنها را نمیفهمیم، نمیپذیریم یا بر اساس آنها عمل نمیکنیم. برخی از این واقعیات عبارتند از:
1- زندگی بسیار سخت و مشکل است! ما در جهانی زندگی میکنیم که شاید محل آزمایش باشد ولی محل آسایش نیست، یعنی باید پذیرفت که زندگی سخت و مشکل است. مطالعات علمی هم نشان داده که انسان موجودی است ناراضی [من این موضوع را در ارتباط با این ایده میدانم که اصولاً طبیعت آمادهی پذیرایی از انسان نبوده است و نیازهای انسان فراتر از چیزی است که در زمین موجود است و بیشتر گرفتاریها از عدم تطابق ویژگیهای انسان و طبیعت در میآید]. این تصور که زندگی برای برخی آسان است یا زمانی آسان بوده یا زمانی آسان خواهد شد با واقعیات علمی نمیخواند. رشد انسانی در همه جا و همهی زمانها با درد یا growing pain همراه است.
2- وقتی پذیرفتیم زندگی سخت و مشکل است 3 نکته خود را به راحتی نشان میدهند:
3- روزی که شما این موارد را بپذیرید صرفاً با مد نظر داشتن همینها به جای روزی 1000 بار خشمگین شدن، روزی 10 دفعه خشمگین میشوید (اعداد واقعی است و مطالعات نشان داده آدمهایی هستند که روزی هزار بار خشمگین یا به قول خودشان آزرده میشوند).
کسانی که زیاد آزرده میشوند از دیگران «انتظار» دارند و انتظار از دیگران بزرگترین دشمن ماست. به همین خاطر هم هست که شما اشاره کردید که میل به گوشهنشینی و انزوا دارید که حتماً در ادامه به افسردگی و اضطراب بدل خواهد شد. به جای انتظار ما فقط میتوانیم «امید» داشته باشیم که آن طور که ما مطلوب میدانیم بشود، حالا اگر شد که شد و اگر هم نشد، نشد! ما نمیتوانیم از مردم انتظار داشته باشیم که حرف حساب بزنند، درست رانندگی کنند، به عدالت رفتار و قضاوت کنند و غیره. این انتظارات واقعبینانه نیستند و واقعیات دنیا به وضوح به ما میگویند که نباید اینگونه به دنیا نگاه کرد.
فرض کنید فروشندهای بقیهی پول شما را به هر دلیلی ندهد. لازم نیست او را به دزد و خائن و جنایتکار تبدیل کنید [ولی خیلیها میکنند]. اشکال کار در نوعِ نگاهِ ما به این قضیه است. کسی که زودرنج است به نوعی میگوید که من پوستِ روانی ندارم و هر کس به من فوت کند یا دست به من بزند دردم میگیرد. ما اگر پوست روانی کلفت نداشته باشیم کارمان تمام است. در این دنیای سنگباران ما باید با پوست روانی کلفت مراقب خودمان باشیم وگر نه به راحتی ما را میشکنند و خرد میکنند.
راستی وقتی شما انتظار دارید که انسانها خوب باشند، مهربان و وفادار باشند، راست بگویند، محبت داشته باشند از کدام دنیا صحبت میکنید؟ ما همچین دنیایی نداریم! من به طنز همیشه عرض میکنم که خدا 124 هزار پیغمبر با کتاب و معجزه و وعدهی بهشت و جهنم فرستاده ولی یک نفر مؤمن درست و حسابی تحویل نداده! حالا شما این وسط چی میگی؟ پس موضوع ما پذیرفتن این واقعیات است که آدمها در همه چیز با هم متفاوتند. پس نباید همیشه مسئلهی خوب و بد یا درست و غلط را مطرح کنیم یا مسائل را به خودمان مربوط کنیم. به ما چه مربوط است!
من گاهی در یک کلاس یا کنفرانس 500 نفره گفتهام لباسهای تک تک شما نه خوب است نه بد، فقط با هم متفاوت است. آیا شما در جهان عقاید و نظرات و رفتار مردم هم حاضرید چنین چیزی را بپذیرید و به آزادگی برسید؟ چون مفهوم آزادگی همین است که تو تویی و من، من هستم. تو هفت سال داری من 70 سال و دیگری 27 و ما متفاوتیم و درست و غلط یا خوب و بد در این زمینه نداریم.
مطلب دوم: همهی آدمها به هر حال گاهی خشمگین میشوند. حالا با این خشم میخواهید چه کنید؟ 4 راه داریم:
1- خشم یا anger را به عصبانیت aggression تبدیل کنیم. خشم یک احساس و عصبانیت یک رفتار است. گاهی بر اثر خشم یک دادی میکشیم یا مشتی میزنیم یا به حالت قهر واکنش reaction نشان میدهیم. این رفتارها عصبانیت نام دارند.
2- مطابق با پند بسیار غلطی که در طول تاریخ به دلایلی که البته قابل فهم است به ما داده شده خشمم را فروبخورم و به روی خودم نیاورم. بدی فروخوردن خشم این است که بعد از مدتی خشم به دشمنی hostility و بعد به تنفر hatred تبدیل میشود که در نتیجهی آن به تدریج من از 3 چیز بدم میآید: از خودم، از شما و از زندگی که در اغلب موارد هم ناخودآگاه است. نتیجهی آن متأسفانه سه چیز است: یکی بدترین نوع افسردگی است، یعنی دور و در عین حال خشمگین از مردم (که همان حالی است که برای شما هم دارد رخ میدهد) و دیگری شدیدترین نوع اضطراب است که به حد حملهی وحشت panic attack میتواند برسد که سر از بیمارستان درآوریم یا با وحشت نیمه شب از خواب بپریم و نتیجهی دیگر رسیدن به بدترین نوع خشم یعنیrage که به نوعی عصبانیتهای ویرانگر انفجاری منتهی میشود. این نتیجهی پندی است که فرمودهاند خشمت را کنترل کن و فروبخور!
3- خشم خود را (مثل کار دقیق یک جراح و به اندازهی لازم) ابراز کنید express your anger. اگر شما در صف ایستادهاید و یکی از راه میرسد و نوبت را رعایت نمی کند لازم نیست بگویید: «تو عجب آدم پست و بی شرفی هستی که حقوق انسانی را رعایت نمیکنی! مگر کوری که ما در صف ایستادهایم؟ مگر ما آدم نیستیم؟». این حرفهای نابجا همان عصبانیت است. برای ابرازِ سالمِ خشمِ خود کافی است بگوییم: «ببخشید آقا یا خانم. ما در صف هستیم و انتهای صف اینجاست». همچنین نباید انتظار داشت که پس از ابراز خشم و اعتراض، مردم از ما خوششان بیاید و برای ما دست بزنند! ابراز خشم یعنی اگر دیگران زهر و سمی در دهان من ریختند آن را به بیرون [و روی زمین] میریزم که مسلماً برای اطرافیان و شاهدان ناخوشایند خواهد بود ولی این خوبی را دارد که مرا نخواهد کشت. در حالیکه اگر بخواهیم طبق پند «خشمت را فروبخور» رفتار کنیم باید آن زهر و سم را قورت بدهیم و لذا در ظاهر اتفاقی نمیافتد و همه چیز خوب و خوش است ولی بعد از مدتی من از پا در میآیم و میمیرم.
4- مورد چهارم اداره کردن خشم یا anger management است که بیش از ابراز خشم است و به این میپردازد که یاد بگیریم که چرا ما اصولاً خشمگین و عصبانی میشویم که گفتگوی مفصل آن در 8 ساعت در مجموعهی صوتی «خشم و عصبانیت» توضیح داده شده که به سه موضوع مرتبط اضطراب، افسردگی و خشموعصبانیت میپردازد.
یکی از دلایل عصبانیت، خلق و خو یا temperament است که ارثی است، یعنی بعضی مغزها اینگونه ساخته شدهاند [که خوی آرام ندارند]. دلیل دیگر یادگرفتن از دور و بر و محیط آموزشی و خانواده است، درست مثل یاد گرفتن زبان فارسی در محیطی که بزرگ میشویم. دلیل سوم همانند کردن یا identification خود با والدین عصبانی است. یعنی وقتی با کسی مشکلی پیدا میکنیم پدر عصبانیِ خود را در ذهن فرا میخوانیم تا حساب یارو را برسد و بعد او را کنار میگذاریم و به همین دلیل است که در اینگونه عصبانیتها فوراً پشیمان میشویم چون او [پدر عصبانی] ما نیستیم. به شما توصیه میکنم آن فایلهای صوتی را بشنوید و ریشههای افسردگی و اضطراب خود را که منجر به خشم و عصبانیت میشود را پیدا کنید و برخورد نامناسب، مانند گوشهگیری و انزوا یا به قول آن بیت شعرِ نادرست «دلا خو کن به تنهایی، که از تنها بلا خیزد»، با آن نداشته باشید. شما از این جهت گوشهگیری (در قالب ادامه تحصیل) را انتخاب کردهاید که میخواهید به خاطر خشم وعصبانیت خود به دیگران آسیب نزنید و خود هم اذیت نشوید ولی این روشِ برخورد صحیح با موضوع نیست. که بحث دقیق آن همانطور که گفتم در سیدیها آمده است.
ما در زندگی باید بر اساس اصول واقعی و اخلاقی عمل کنیم. شما میفرمایید «من زودرنجم». به نظر من [و بر اساس مطالبی که گفتیم] زودرنجی اصلاً معنایی ندارد. دیگران هر چی میخواهند به من بگویند. چون اولاً عقیده و نظرشان است [نه واقعیت]؛ ثانیاً ای بسا 10 برابر آن را دیگران هم به من گفتهاند و چیزی نشده و یا حتی 100 برابر آن را خودم به خودم گفتهام. مثلاً دیگران به من گفتهاند که «ما نظر تو را درست نمیدانیم و نظرت غلط است» در حالی که من بارها به خودم گفتهام که «تو چقدر آدم احمقی هستی! نمیفهمی دیگه! این چه کاری بود کردی؟! کدام بیشعوری چنین کاری میکند؟!». پس [در مقایسه با حرفی که خودم به خودم میزنم] دیگران حرف بد یا عجیب و غریبی به من نزدهاند که بخواهد به من بر بخورد یا بخواهم آتش به پا کنم.
ما باید در ارتباط با دیگران پوست روانی داشته باشم یعنی بدانم که آنها زندگی خودشان را میکنند، من هم همینطور و همیشه احتمال خطرات، اشتباهات و گرفتاریها هست. اینها واقعیات است و انسان آزاد و آزاده دیگران را متفاوت با خود میداند که این تفاوتها شامل عقاید مذهبی، عقاید سیاسی، نوع زندگی، سرگرمی، تفریح و علائق و غیره میشود. اگر دیگران در عقاید و نظرات مخالف من هستند، این مخالفت به معنی دشمنی نیست و ربطی هم به درست و غلط یا خوب بد ندارد. این را باید پذیرفت و عمیقاً حس کرد و در عمل استفاده کرد. غربیها چنین هستند و به حرف دیگران اهمیتی نمیدهند و به خاطر حرف دیگران [مثل ما ایرانیها] به هم نمیریزند و بی خواب نمیشوند. خصوصاً این کار را وقتی میتوان کرد که بدانیم طبق مطالعات علمی 98% از حرف و نظر مردم در 98% از موارد تاثیری در زندگی من ندارد. ولی این خود ما هستیم که تصمیم میگیریم حرفهای دیگران را به کارد و چاقو تبدیل کنیم و به خودمان بزنیم و موجب خونریزی شویم. شما الان به من بگو من سنم اینه، دینم اینه، عقیدهام این (چه مخالف چه موافق). برای من تقریباً هیچ فرقی ندارد. ولی برخی از یک سو وجود آسیبپذیر و شکنندهای مثل یک ظرف شیشهای دارند و از سویی دیگر حرفها و رفتار دیگران را چونان سنگ تلقی میکنند که به سوی آنها میآید و مرتب خود را خرد شده میبینند. در حالیکه اگر چنین نگاه و تصوری نداشته باشند و آن مطالب را سنگ نبینند آسیبی به بلور وجودیشان نخواهد خورد و در عین شفافیت و نمایش زیباییهای دنیا در برابر باد و طوفان هم محافظتشان خواهد کرد.
در تکمیل سخن: بزرگترین گرفتاریهای روانی و به ویژه احساسی، عاطفی و هیجانی ما انسانها در عدم توجه ما به واقعیت است که موجب بیماری و گرفتاری است و بهترین راه برای حل مشکلات جهان توجه به واقعیت است. به همین جهت من یک مثلث رحمت دارم و معتقدم که دائماً باید در این مثلث زندگی کرد و اضلاع آن عبارتند از واقعیت reality، اخلاق morality و مسئولیتپذیری responsibility. اگر کسی نخواهد در این مثلث بماند به ناچار وارد مثلث زحمت میشود که اضلاع آن افسردگی، اضطراب و خشموعصبانیت است. معلوم است که نگاه من به مسائل بسیار تعیین کننده است. فرض کنید شما با این دیدگاه به یک میهمانی بروید که نباید آدمها لباس اینجوری بپوشند. یا نباید مردم بلند بلند بخندند یا عرق بخورند. خب همینجا کار شما تمام است! اگر بپذیریم که دنیای ما دنیای تفاوتهاست و نه خوب و بدها و درست و غلطها به این چیزها توجه نمیکنید و اصلاً آنها را نمیبینید و من اینگونهام. اگر شما به من بگویید پشت سرت جایی حرف میزدند اولاً برای من فرقی نمیکند و ثانیاً من اجازه به شما نمیدهم که برای من تعریف کنید که چه گفتند. چون اگر خوب باشد در اغلب موارد چندان من را خوشحال نمیکند و اگر بد باشد، نگاه من این است که یک آدم بیکاری میخواسته به من چاقویی بزند و من آنجا نبودهام حالا چرا خودم آن چاقو را به خودم بزنم؟ من خیلی باید بیکار یا مریض باشم که چنین کنم! با این نگاه حساسیت شما نسبت به موضوعات از بین میرود حتی اگر شما یک فرد مشهور یا public figure باشید. پس مهم نگاه شما به قضیه است و بحث cognitive therapy یا واقعیت درمانی همین است و من در طول این 13 سالی که هر روز 5 ساعت روی خط رادیو- تلویزیون فعالیت میکنم، تمام هدفم این است که شاید بتوانم هموطنان عزیزم را با واقعیت آشنا کنم تا بتوانیم اول واقعیت را بشناسیم و بعد ببینیم حالا باید چه کنیم. واقعیت به ما میگوید که دنیای ما دنیای تفاوتها و اختلافهاست و روزی که شما خط کشیدید و [بدون مبنای اخلاقی و عقلی] [آدمها را] پاک و نجس کردید، حلال و حرام درست کردید و [بر اساس عقاید خود] مشرک و مؤمن و دوست و دشمن درست کردید کارتان تمام است و طبق مطالعات در سنین میانسالی از افسردگی و اضطراب از پا در میآیید، چون 2% دنیا برای شما روشن و خوب است و در عوض 98% دنیا تاریک و وحشتناک و با این نمیشود زندگی کرد [در سنین جوانی احتمالاً امیدوارید که دنیا را عوض کنید و لذا موقتاً راحتیم]. در حالی که اگر دیدگاه قبل را داشته باشید که 90% دنیا تفاوت است و اگر خوب و بدی هست که حتماً هست بخش جزئی دنیا را میسازد [که با معیارهای اخلاقی و انسانی قابل شناخت است] گرفتار نمیشوید.
من قبلاً در کار تراپی اگر مریضی داشتم یا الان داشته باشم که سر وقتی که گرفته نیاید به او زنگ میزنم و حرفم این است که «تا اونجا که من خاطرم هست ما الان با هم قراری داشتیم و شما تشریف نیاوردید. امیدوارم دلیل نیامدنتان رخداد بدی نباشد و یا فراموشی باشد. اگر مایل هستید به من هم بگویید که خیالم آسوده شود». چون ای بسا اتفاق بدی برایش افتاده یا حتی نه، اتفاق خوبی افتاده یا دلش نمیخواسته بیاید یا اصلاً مشکلش حل شده. پس چه بهتر! اصلاً هم نمیگویم که ما را علاف و مسخره کردهای و من کلی کار داشتم! نخیر نداشتم! اگر هم داشتم از فرصت نیامدن ایشان استفاده میکنم انجامشان میدهم. همچین آدم مهمی هم نیستم که با یک ساعت معطل شدنم اتفاق خاصی بیافتد و چه بسا یک ساعت که سهل است، حتی در 10 سالش هم خبری نباشد!
شما چه انتظاری از مردم دارید؟ مردم مراقب [جسم و روان] خودشان نیستند. مردم خودشان و دیگران را میکشند! حالا یک دفعه من و شما بخواهیم بگوییم که چرا شما یک ساعت از وقت عزیز و گرانبهای من را تلف کردید؟! این لوسبازیها از این دید ناشی میشود که من مرکز و محور خلقت هستم و همه باید با توجه به من عمل کنند در حالی که به خدا کسی توجه نکرد! من و شما که دیگر هیچ!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری