روایت آزاد احسان سپهریان از کتاب «فروید در مقام فیلسوف» نوشتۀ ریچارد بوتبی در حلقۀ نخست همخوانیِ متون لکانی در بنیاد انسان و زندگی
پارۀ دوم: به سوی زمینۀ نااندیشیدۀ اندیشه
خوانش مرسوم متون فرویدی، در قالب نظریاتی که معانیِ فلسفیِ از پیش تثبیتشدهای به آنها میدهند، خود به وضوح کاری است بر خلاف روح آموزههای روانکاوی که مخالف تثبیتشدگی است. ریچارد بوتبی در حرکتی نو، از منظر هنری «کلود مونه» Claude Monet به فهم متون فروید رو میکند. مونه در سلسلۀ نقاشیهای کومۀ غلات یا Grainstacks، با تأکید بر نور و نه شیئی که در معرض نور است، جایِ مرسومِ شکل و زمینه را عوض میکند، طوری که کومهها پردۀ نمایشی برای نورِ نامرئیِ محیط (زمینه) شوند. ایدۀ مونه در سلسلهنقاشیهای کلیسایِ روئِن نیز این است که چگونه بستری که نمیبینیم متعیّنکنندۀ تامّ هر چیزی است که میبینیم، همسو با این ایدۀ هایدگری که گشودگی ضرورتاً همواره تحت تأثیر امر ناگشوده، بهمثابۀ نوری نامرئی و نامتعین، ولی تعیینکننده در زمینه است.
در سلسلۀ نقاشیهای نیلوفرهای آبی یا “water lilies”، مونه نشان میدهد که چگونه پدیدار شیء تحت تأثیر اشیاء دیگری است که در پیرامون آن قرار دارند و منظور هایدگر از گزارۀ «شیء میشیئد» (Das Ding dingt) همین است: در هر شیء خاص، عصارۀ تمام اشیاء دیگر و جهان پیرامونی آن چکیده و حفظ میشود. به همین جهت هیچگاه در حضور شیای منفرد نیستیم، بلکه از جایگاه آن به گسترۀ جهانی کشیده میشویم که به آن شیء معنا میبخشد.
مونه بر خلاف افلاطون که مرئی را کنار گذاشت تا در دنیایِ خیالیِ مُثُل، نامرئی را دریابد، دیالکتیکِ مرئی و نامرئی را تنیده در دل هم (و نه متضاد هم) معرفی میکند. in-visible همواره همزادِ درونی و پنهانِ visible است و این دو، تا زمانی که زبانِ انسانی، هستندههای مرئی را ضرورتاً با مرزی موقت از دلِ همدیگر و از دلِ هستیِ نامرئی بیرون نکشیده و به ادراک او تحمیل نکرده، از هم نامتمایزند. بنابراین دیدن، آگاهی، حقیقت، و هستی هر یک بر بستر یا زمینهای عیان ولی نامرئی تکیه دارند: نورِ زمینه، ضمیر ناآگاه، ناحقیقت، و نیستی. اما به محض توجه به هر چیزی بهمثابۀ ابژه، این زمینه (میدان وضعی) عقب مینشیند و به این علت، خودش هیچگاه بهمثابۀ ابژه ادراک نمیشود. ویلیام جیمز نیز به تشابه، تفکر را وحدتی موقت در نحوۀ چینشِ ابژههای مورد توجه در بستری مبهم و پراکنده، که خود زیر بار وحدتی ابژهوار نمیرود، میشمرد. هالههایِ حاشیهایِ افکار که میتوانند به تداعی منجر شوند، نشانههای این ابهامند. هانری بِرگسون هم نظری مشابه در مورد خاطرۀ واضح، در بستر خاطرات گنگ و مبهم دارد که وضوح خاطرۀ اصلی را ممکن میسازند. نیچه نیز آگاهی را یک بازیِ ظاهری، فرآوردهای جنبی از پویاییِ غرایز و عواطف، و فکر را رخدادی که خارج از اراده از زمینهای مبهم سربرمیآورد میداند (Es denkt)، و منشاء این نیروها را به بدن (جایی که دانشمان در آنجا به پایان میرسد) ربط میدهد.
ادراک انسانی، طبق کشفیات گشتالت، گرایشی بنیادین به سوی Prägnanz دارد: چیزی موجز و مفید، کاملشده با کمترین زحمت، با معنایی قطعی از کوتاهترین راه؛ که خود مستلزم تکهتکه و برجستهکردنِ برخی بخشها و محوکردن دیگر بخشهاست. هر Urteilen (قضاوت) مستلزم teilen (تکهتکه کردن) غیرارادی است.
هایدگر با مفهوم «عالم» بهمثابۀ کلیتِ روابطِ دازاین، به میدانِ وضعیِ هستی اشاره میکند. گشودگی به این هستی از آنرو برای دازاین دلهرهآور است که فرارفتن از گشتالتهای محدود، ضرورتاً مستلزم مواجهه با مرگ بهعنوان قطعیترین گشتالتِ ممکن است که موجب توقف وجود میشود. از این جهت دازاین با روزمرگی و تندادن به گفتمان فراگیر das Man (آدما) به توهم تثبیت در جهان اشیاءِ باثبات دل خوش میکند تا از دلهره رها شود.
دازاین به واسطۀ توانایی «نیستانگاشتن هستی» میتواند با هستندگان مواجه شود و بدون این توانایی، در زمینۀ هستی مضمحل میشود و دیگر برونایستایی ek-sistence ندارد. برداشتِ اشتباه سارتر از «هستی و زمان» هایدگر در این بود که نیستکردنِ زمینۀ هستی را به عاملیتِ انسان ربط داد، در حالی که «نیستکردن اساساً در دل هستی، [بدون عاملیت هستنده] رخ میدهد». هستیِ هستندگان از ازل در گرو غیابِ چیز دیگری است.
ابژهها از نگاه مرلو پونتی آینهها و تماشاگرانِ پنهانِ دائمی همدیگرند و همانند زبان در سیستمی افتراقی، در ربط و نسبت با همدیگر معنا مییابند. بههمینسان، تفکر فرایند همیشه در جریانی است که در آن قطعیت و معینبودگی همیشه در نسبتِ پویایی با افقی انبوه از ابهام و نامعینبودگی قرار دارد که در دل هم نوسان میکنند.
آگاهی در هر لحظه از طریق توجه و تمرکز، وحدتهایی گذرا در ابژهها پدید میآورد و همزمان وحدتهای قبلی را از هم میگسلد و این گذارِ مستمر، بین معین و نامعین، پیششرط ضروریِ فرایند آگاهی و تفکر است که همزمان به کلّ ِ آنچه از متعینشدن بیرون مانده است نیز نظمی نو میبخشد و آن را چونان مزرعهای آمادۀ رویشِ بذرِ کانون توجهی جدید میسازد.
همانسان که ابژهها در کنار هم چونان آینهها به هم نور و معنا میتابانند و همدیگر را میشناسانند، تن (Flesh)، که در هر گشتالتی که به ادراک من در آید حضور دارد، خود ابژهای است در کنار تمام ابژههای دیگر، حتی ابژههای فرهنگی. لذا در ادراک، بدن به عنوان ابژهای که در مرکز توجه نیست باید محو شود تا ابژه به آگاهی درآید. پس بدن خود را به منطقهای بدونِ هستی بدل میکند تا هستندگان در مقابلش به آگاهی درآیند.
اشیاء فقط در یک میدان دریافت میشوند، ولی بدن که تمام ابژههایِ جهانِ درکشده در تار و پود آن بافته شده است، خودِ این میدان است. از اینجاست که بدن، آن عرصۀ درکناشدنی ادراک و زمینۀ نااندیشیدنیِ اندیشه میگردد. پس ناآگاه چیزی در اعماق که باید کاویده شود نیست. ضمیر ناآگاه، همچون «نامۀ ربوده شده» در داستان آلنپو، از فرطِ پیشِ چشمبودن است که دیده نمیشود، چونان اقیانوسی که از فرطِ حضور از چشم ماهیِ شناور در آن پنهان میماند.
پس ضمیر ناآگاه، بستری که بهمثابۀ «زمینه» از آگاهی بهمثابۀ «شکل» بیرون میماند، همان نیرویی است که به اذعان دکارت نیز در فراسوی آگاهی، آگاهی را امکانپذیر و حفظ میکند؛ و روانکاوی علمِ همین زمینه است. این زمینه بهمثابۀ میدانی وضعی مملو از روابط است و برای خودش سیستم، قواعد، و هنجارهایی (و در نتیجه دلالتها، تعارضها، و کارکردهایی) دارد. از نگاه فروید و روانکاوی، فرایندهای پاتوژنیک َبه قطع راههای رابطهای در این میدان وضعی مرتبطاند. تروما گشتالتی ممتاز، برجسته، و البته متصلّب است که به گشتالتهای دیگر که رهایی بیمار را در دل دارند، امکان ظهور نمیدهد. هدفِ روانکاوی بازگشایی این گشتالتهایِ متصلب و شخمزدنِ میدانِ وضعی برای رویشِ مجددِ گشتالتهای جدید است. اما روانکاوی اساساً از این رو این امکانِ شگرف را یافته است که زبان بر ادراک مقدم است و به قول فروید، «واژه خود متشکل از عناصرِ حسّی سمعی، بصری، و حرکتی است» و تحلیل به این دلیلِ مهم با گفتار ممکن میشود. فروید با استفاده از استعارۀ انرژیِ روانی بهمثابۀ ساختار ِروان، که به اشتباه بهمثابۀ انرژیِ مصطلح در فیزیک فهمیده شده، به سهم خودش به دیالکتیکِ پویا و برسازندۀ شکل-زمینه، به مفهوم اقتصادیِ ارزشگذاری، در دل میدانی کلی اشاره داشت که البته بایستی از نو کشف گردد.
برچسب:
نویسنده: مینا نظری