روایت آزاد احسان سپهریان از کتاب «فروید در مقام فیلسوف» نوشتۀ ریچارد بوتبی در حلقۀ نخست همخوانیِ متون لکانی در بنیاد انسان و زندگی
پاره سوم: میان واژه و تصویر
فروید حین سفر به بوسنی و هرزگوین، در گفتگو با یک غریبه نتوانست نام نقاشِ دیوارنگارۀ دجّال (Antichrist) را به یاد آورد. از نظر او گفتگوی پیشین آنها در مورد مرگ و لذت جنسی، مضامینی نگرانکننده از روز محشر در همان دیوارنگاره، در تداعی پیچیدهای با دالها، یعنی اسم منطقۀ سفر، کلمات آقا (Herr)، سینیور، ترافوی و ... به توقف فرایندِ یادآوری نام سینیورلّی، و در عوض، حضور بیشواضح (überdeutlich) تصویرِ نقاش، که در پایین همان نگاره نقاشی شده، در ذهن او منجر شده بود. از آنجا که ضمیر ناآگاه دارای سیستم، قواعد و هنجارهاست، سوال این است که اقتصادِ ارزشگذاری خاطرات در راستای آشکارگی و نهانشدگی، طبق چه قوانینی نظاممند میشود؟
ایدۀ فروید در کتابِ 1895 او «طرح یک روانشناسی علمی» آن است که در ساختار روانی، مسیر منتهی شونده به نالذت (Unlust)، طی فرایند جانشینسازی در نقطۀ a، یعنی درست قبل از ایستگاه b که نالذت در آن مستقر شده، ناگهان دچار پیچش شده، و انرژی روانی Qn درست مانند واگنی که به قصدی به ریل جانبی فرستاده میشود، به ایستگاه α و مسیری دیگر به سوی β و ... فرستاده میشود. لکان نیز پیچش ناگهانی در گفتمان روانکاونده در لحظۀ یادآوری از حضور روانکاو را به همین فرایند نسبت میدهد. فروید ایگو را توده نورونهایی میشناسد که ارتباطات آنها بر همین اساس برای همیشه نیروگذاری شدهاند، و نتیجه میگیرد که ایگو اساساً کارکردی دفاعی و مهارکننده دارد. اما آیا این برداشت عصبشناختی فروید از نیروگذاری را میتوان با پدیدارشناسی تطبیق داد؟ بله! گرچه نمودار فروید از ایستگاههای نورونی یاد میکند ولی b در مسیر فوق «تصویری ناخوشایند در حافظه» است که به نالذت منجر میشود. بنابراین فرایند فوق در حکم جانشینسازی تصاویر (یا ابژههای) پدیداری هم هست.
در داستان اِما ترس اِما از «خندۀ» دو مغازهدار به لباسش مربوط به حادثهای در گذشته بود، یعنی زمانی که مغازهداری دیگر، با لبخندی بر چهره، آلت دخترک را از لای «لباسش» لمس کرده بود. در این صحنه، محتوای تعرض جنسی که موجد نالذت است انرژیزدایی (سرکوب) شده و در میدان وضعی فرو میرود، و در عوض، انرژی مکیده شده از آن به «لباس» منتقل میشود و آن را در خاطره بیشواضح میکند. در بازبینی خاطره، به محض رسیدن توالی خاطره به لباس، چرخشی رخ میدهد تا به جای هدایت خاطره به حقیقتی پنهان (تعرض جنسی)، به عنصری خنثی (یعنی خنده) هدایت شود. پس ظاهراً سرکوبِ خاطرات بیش از آنکه به ناکامی در دیدن ابژههای فرو رفته در سایه مربوط باشد، به ناتوانی در بازخوانی مطابقِ واقعِ رابطههایی است که در نسبتهای بیربط نگاشته شدهاند (ربط لباس-خنده به جای خنده-تعرض) مرتبط است. امّا آیا فرایند سرکوب را میتوان به طور کامل در چهارچوب بازی دال تشریح کرد؟ چرا که در مثالهای فروید، دالها هم تمهیداتِ سرکوب و هم بازگشت از سرکوب را فراهم میکنند. پس منطقی نیست که عامل دیگری غیر از دال دخیل باشد؟ این عامل را در کجا باید جست؟
خودِ فروید پاسخ را در همان ایدۀ «بیشواضح» داده است. تصویر نقاش در گوشۀ پایین نقاشی دجّال تا وقتی نام نقاش به یاد نیامده بود بیشواضح ماند و شگفتا که با یادآوری نام نقاش از وضوح افتاد. پس در سرکوب، دو بازی در هم تنیده در کارند و سرکوب به دلیل بازی تعارضآمیز دو کارکرد بنیادین روانی در شکلدهی تصویر و واژه ایجاد میشود.
در واقع، فرانمودهای شیء (تصویری) در روان انسان ریشهای کهنتر دارند و رابطۀ خودشیفتهوار کودک (و نیز قبایل نخستی) با دنیا در قالب تصویر شکل میگیرد. این رابطه بایستی در برابر ظهور تدریجی سوژۀ نمادینشده (در گفتمان دیگری) عقبنشینی کند و راه را برای آن باز کند، ولی نه تنها چنین نمیکند بلکه همواره فرادستی خود را (در قالب مقاومت ایگویِ اساساً تصویری) نگه میدارد و فرایندهای نمادین را هم به دل برساختهای تصویری میکشاند و در جریان یافتن میل سوژه در سیستم نمادین مداخله میکند. تصویرهای متصلب و ریشهدار قادرند مسیرهای سیستم دلالت را مسدود کنند و سرکوب دقیقاً در همینجا رخ میدهد: در محل تقاطع کارکردهای تصویری و نمادین در شمایِ L ترسیمیِ لکان، دالها سرکوب شده و گویی انرژی آنها مکیده و به حساب تصاویر آگاه ریخته میشود که خصوصاً در رؤیا، آنها را فوقفشرده (verdichtet) و فربه میکند. بدینسان است که سرکوب و خودآگاهی در ارتباط با هم حفظ میشوند.
با اینکه جلوههای تصویری، با مکیدن انرژی جریانِ فرایندهای نمادین آنها را سرکوب میکنند، اما این فرایند به کلی قطع نمیشود و میتواند دوباره از طریق پیچههای حول دالها به خودآگاهی بازگردد و مجدداً به راه افتد. مقولۀ نمادین شبکهای عظیم از نشانهها و دالهای زبانی و تداعیهای آنهاست است که بخش ناخودآگاه هر سخنگو را شامل میشود و دالهای زبانی نقاط تقسیمشدگی در دوراهیهای پیچش را نشان میدهند. کلمۀ «لباس» در داستان اِما میتواند نشان دهد که «خنده» از کجا به کجا اشاره دارد. به همین علت لکان توصیه دارد که پیدا کنید که دال از کدام مرکز مشعشع نورش را به سایههای دلالتهای ناتمام میفرستد؟ مولفۀ تصویری در پیچش، انرژیاش را از کجا میگیرد؟
هر حرکت فرایند نمادین ضرورتاً باید از ثبتی ادراکی (صوتی در گفتار و تصویری در نوشتار) شروع شود. پس هر فرایند نمادین همزمان ادراکی هم هست. پس کارکردهای تصویری و نمادین از هم جدا نیستند و از درون با هم پیوند دارند. خنده و لباس در داستان اِما از یک سو تصویرند و از یک سو دال، و لذا ماهیتی دوگانه دارند و میتوانند به هم بدل شوند. یک مثال بارز دیگر آن تبدیل نام Ben Hur در ذهن بیمار فروید بود که بخاطر تداعی آن با bin Hure (فاحشه هستم) به چیزی غیرقابل بیان بدل شده و در عوض به شکل تصویری شفاف از جلد کتاب خود را نشان داد. این تصویر مانع از جریان بالقوۀ مسیر دلالت میشود، گویی دال نیز به تصویر تبدیل شده و در تصویر قبلی ادغام شده است. قبلاً هم پیچش تصویر به مسیر دلالتی بیربط را در آگاهی روانکاونده از حضور روانکاو را دیدیم.
کارکرد سلبی یا ربایندۀ abductive موضعمندی آن است که شکل ادراکی با کانونمند کردن توجه بر خود، پس زمینۀ شکل را که در آن متجلی شده مبهم و نامشخص میسازد و مسیرهای دستیابی به میدان وضعی را سد میکند. اما میدان وضعی هم خود در این تمرکز کانونی مؤثر است. پس یک بُعد زایش یا ایجابی نیز با امر رباینده همپیوند است و همین بُعد ایجابی است که در روانکاوی مورد بهرهبرداری قرار میگیرد تا مسیرهای دسترسی در میدان وضعی را باز کند.
در مفهوم میدان وضعی، همسانی عمیقی میان شناختهای ادراکی و زبانی مشاهده میشود. گرایش ادراکی به گشتالتِ ابژه به صورت شکلی مجزا شده از زمینۀ پیرامونی به لحاظ ساختاری مشابه طنین یک عنصر دلالتگر در سیستم نشانهگذاری است که زبان را میسازد. ما گفتار و نوشتار را به همین صورت درک میکنیم: با به زمینه راندن چیزهایی که نمیخواهیم کانون توجه باشند.
سوژه میتواند اشیا را با واژهها اشتباه بگیرد و فرد روانپریش اساساً چنین سوژهای است. اما کارکرد بیداری مانع از اشتباه این دو میشود. اما برای سوژۀ رؤیابین مانند فرد روانپریش اَشکال زبانی بلافاصله میتوانند به ثبت ادراکی درآیند (در قالب صدا یا تصویر که ماهیتی یکسان دارند)، یعنی رؤیابین محدودیتی که بر میدان وضعی در بیداری اعمال میشود را از دست میدهد. ویژگی متمایز و ممتاز فرایند رؤیا در مقایسه با بیداری همین تغییر در محدودیتهای میدان وضعی است. به همین علت در تفسیر رؤیا، نباید تصاویر فشرده در فرم خام خود، کامل شمرده شوند. اگر کارِ رؤیا Dream-Work در آمیختن انبوه افکار در پیکرۀ یک تصویر است، عمل تفسیر باید در مخالف آن عمل کند. تصویر در رؤیا حرفهای سیستم نمادین را هم در دل خود دارد، و به همین خاطر تصاویر رؤیا فوق فشردهاند. جوهرۀ نوآوری فروید کشف همین بود و لذا سعی کرد که ابتدا تصاویر رؤیا را به عناصر سازندهاش تجزیه کند (تحلیل رؤیا) و تحت تداعی آزاد، عناصر نمادین را از دل هر پارۀ آن بیرون بکشد. تداعی آزاد قرار است مقاومت مستتر در قدرت ربایندگی تصویر را بشکند و انسجام ظاهری در تصویر را به تعلیق درآورد.
ویژگی بنیادی در تمام فرایندهای اولیه و ثانویه تضاد میان جریان آزاد و منع این جریان است و خودآگاهی از مهار جریان اولیه ممکن میشود ولی در هر حال گردش جریان در نهایت کامل خواهد شد ولو در قالب سمپتوم. در گردش روانی بین دو کارکرد تصویری و نمادین ارتباطی برقرار است. در وسواس، هراس و هیستری گویی که سیال بودنِ امر نمادین در حفرههای تصویری منجمد میشود. در روانپریشی با لغزش مهارناپذیر دال، که به آبشار هذیانوار تصاویر منجر میشود، رابطۀ اشیاء گسسته میشود، واژهها جای اشیاء را میگیرند و همه چیز «معنا» مییابد که خود به بیمعنایی همه چیز منجر میشود! در این میان بهنجاری نوسانی است مکرر میان تثبیت تصویری و سیالیّت نمادین و روانکاوی چیزی نیست جز به جریان انداختن مجدد گفتمان بیمار. لکان نمیخواهد مقاومت را بشکند انگار که در فراسوی مقاومت چیزی است (چون به قول او در فراسوی مقاومت چیزی نیست جز فراسو!)، بلکه میخواهد دلالتهای نمادین در دل این مقاومت را ارتقاء دهد و لذا در دل مقاومت و همراه با مقاومت جریان نمادینسازی را پی میگیرد، مقاومتی که به نظر فروید در گرایشِ ذاتیِ روان در امتناع از پیشرفت از جهتگیرهای ادراکی سائقهای نخستین، به سوی افقی وسیعتر با میانجیگری نمادین که مشخصۀ والایش است، ریشه دارد.
برچسب:
نویسنده: مینا نظری