خرید بک لینک

1ها با 1اتی مواجه هستند که پاسخ یا راه حلی ندارد و به این دلیل آنها را معضل مینامیم نه مسئله، زیرا برای مسئله میتوان راه حلی یافت. در معضلات همواره دو سویۀ متعارض وجود دارد که گزینش یکی خودبخود دیگری را نقض میکند و با نقض آن چیزی از دست میرود که نارضایتی بوجود میآورد. چند مثال:

زندگی در برابر مرگ، یا تمایل به زندگی جاودان: اگر جاودانگی حاصل شود مفهوم زندگی از بین میرود. پس زندگی جاودان در واقع جمع نقیضین است. زندگی با وجود مرگ معنا مییابد. اگر مرگی نبود ما نمیدانستیم که زنده هستیم، آنچنان که ماهی نمیداند که خیس است، با اینکه همیشه در آب غوطهور است!

رشد در برابر آرامش: میخواهیم تحرک و سازندگی داشته باشیم و رشد کنیم، چون اساساً زبانمندی این قابلیت را به انسان داده است که بتواند چیزهای جدید خلق کند. اما این مستلزم مواجهه با ناشناختههاست که آرامش انسان را (که همواره در سکون بدست میآید) برهم میزند. در واقع، انسان برای آرامش باید خودش را به کمترین چیزهای آشنا و شناخته شده محدود و محصور کند، ولی نمیتواند. چون یک معضل دیگر مانع آن است: بعد از عبور از هر پلی به سوی رشد آن پل خراب میشود و مسیر قابل بازگشت نیست. کسی که فارسی یاد گرفته دیگر نمیتواند گفتگویی به زبان فارسی را نفهمد، بلکه مجبور است آن را بفهمد. ایضاً وقتی درجاتی از رشد بدست آمد، دیگر نمیتوان به مرحلۀ ماقبل آن رشد، بازگشت. کسی که در تهران زندگی کرده باشد، دیگر نمیتواند روستایی زندگی کند (به آن معنایی که روستاییان زندگی میکنند). فقیری که ثروتمند شده دیگر نمیتواند فقر را تحمل کند. هر چه انسان پیشرفتهتر میشود، حساستر و شکنندهتر میشود. یک تکه سنگ موجودی ساده است که حتی اگر آن را دو نیم کنی نمیمیرد (بلکه الان دو تکه سنگ داریم!)، در حالی که یک موبایل هوشمند (به عنوان یک موجود پیچیده) با از کار افتادن یک جزء مهم آن به راحتی از کار میافتد. ایضاً موجودات ارگانیک، علی الخصوص انسان. کافی است فقط قلب انسان کار نکند تا آدمی که همۀ ارگانهای دیگرش مثل ساعت کار میکنند، بمیرد. این تقاص پیچیدگی و کارایی است.

آزادی در برابر مسئولیت: همه میخواهند آزاد باشند. ولی آزادی بار سنگین مسئولیت را به همراه دارد. اگر چنین نبود هیچکس کارمند نمیشد. خوبیِ کارمندی این است که بارِ سنگین مسئولیت را به هزینۀ از دست دادن آزادی، زمین میگذاری. یعنی چیزی را پیدا میکنی که بتوانی مشکلاتت را به آن حواله بدهی. این بزرگترین دلیلی است که انسانها را به استخدام شدن وامیدارد، در حالی که در ظاهر، دلیل آن یافتن شغل و کسب درآمد مطرح میشود، ولی در باطن دلیل آن رفع مسئولیت و نخواستنِ آزادی است! به همین خاطر پذیرفتن این جمله که: If it's to be, it's up to me برای بسیاری ناخوشایند است: اگر قرار است باشد، من باید خودم آن را بوجود آورم. پشت این جمله دنیایی از مسئولیت نشسته است.

تفاوت در برابر همسانی: ما دوست داریم شبیه به هم یا بهتر از آن، مثل هم بودیم. مفاهیمی مثل مساوات و دموکراسی (که در آن به احمقانهترین وجههی رأی همه با هم برابر است) از دل چنین تمایلی برخواسته است. اما همسانی به معنای مرگ همه چیز است. اگر همه جای زمین ارتفاع یکسانی داشت هیچ رودی جاری نمیشد. اگر همۀ نقاط مدار همپتانسیل باشند هیچ جریانی وجود ندارد، و هیچ کاری توسط مدار انجام نمیشود. اگر همۀ انسانها برابر 1د همه چیز در یک سکون محض یخ میزد. در واقعیت هم همه با هم برابر نیستند. من ابداً در سطح استاد ملکیان نیستم ولی تصور میکنم، یا بهتر بگویم، دلم میخواهد باشم و تمام گهخوریها (در نظراتی که روی نظر استاد میدهیم، بدون اینکه در آن سطح باشیم) از همین تمایل شروع میشود.

خلاصه اینکه انسان، همین موجودی که این متن را نوشته و شمایی که آن را میخوانید، موجود رنجوری است. یعنی یک شِکری خورده و به حرف آمده، و فکر کرده و ابزار و تمدن ساخته و گیر افتاده و راه برگشتی هم ندارد. باید همین مسیر را تا بینهایت ادامه دهد و مدام مثل سرطان رشد کند. اما این رشد، مستلزم همراهی منابع (به زبان لکان شاید: امر واقع) هم هست. اما منابع محدودند. پس بعید نیست که هر از چندی رشد متوقف شود، جنگ بر سر منابع درگیرد، عدهای کشته و حذف شوند،تا جایی برای رشد سرطانی آن افرادی که متفاوت از دیگرانی هستند که فکر میکنند همه با هم برابرند، باز شود! پس جنگ جهانی سوم که هیچ، جنگ جهانی دهم هم رخ خواهد داد، اما هر بار در سطحی و به شیوهای. نتیجۀ آن هم لزوماً مرگ آدمها نخواهد بود، بلکه نتیجۀ آن استیلای آن متفاوتها و برترها (به لحاظ مالکیت منابع از هر نوعی) بر دیگرانی خواهد شد که فکر میکردند قرار است همه برابر باشند، درست مثل زمانی که یک دامپرور، مالک یک مرغداری با هزاران مرغ زبان بستۀ مطیعِ برابر است! داستان تلخی است، ولی واقعی است. در این میان، عدهای ممکن است آرزو کنند که نباشند (با خودکشی یا با به دنیا نیامدن) تا درگیر این معضل نشوند. اما این هم خود معضل دیگری بوجود میآورد: وقتی به هر صورت «نباشی» نمیدانی که این معضل را نداری و لذا نمیتوانی خشنود شوی!

اما یک کورسوی امید باقی میماند: چه بخواهی چه نخواهی، مرگ خودبخود فرا میرسد (که نخستین معضل در مثالهای فوق، و متعاقب آن، همۀ معضلات بعدی را، حل میکند!). کافی است تا آن زمان تحمل کنی. در این مدت لحظاتی از سرور هم هست. گاهی ابرها کنار میروند و نور خورشید دلت را گرم میکند و گاهی چنان گرم، که این داستان غمانگیز را فراموش میکنی. آن لحظات نوش جانت! جز این راه دیگری در کار نیست، مگر دین، البته اگر پلش را خراب نکرده باشی. امیدوارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 12:8 توسط احسان سپهریان  | 

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:41

صفحه بندی