شخصیت اصلی داستان مکمورفی است که به جرم ارتباط نامشروع با دختری زیر سن به زندان افتاده است. ماجرا از این قرار است که او این دختر را از چنگ اوباشی که قصد داشتند او را مورد آزار قرار دهند فراری داده ولی بعد (احتمالاً به درخواست خود دختر) با او رابطۀ جنسی برقرار کرده و این بهانه را به دست اوباش شکست خورده داده است تا از او شکایت کنند و او را به زندان بیندازند.
مکمورفی احساس کرده که بیجهت او را به زندان انداختهاند و در واقع، زندانی شدن او دسیسة آن اوباش بوده است. به همین جهت در زندان احساس کلافگی کرده و یک بار با نگهبانان گلاویز شده و یکی از آنها را کتک زده است. بنابراین برای بررسی اینکه آیا مشکل روانی دارد یا نه، او را به آسایشگاه روانی فرستادند.
از بدو ورود به آسایشگاه، با مشاهدۀ اوضاع آنجا، دلخوری مکمورفی دو چندان میشود ولی فکر میکند که اگر مدت محکومیت خود در آنجا را طی کند آزاد خواهد شد.
آسایشگاه تحت نظر چند روانپزشک است ولی مدیریت امور روزانۀ آن با پرستاری میانسال (خانم راچد)، عبوث و خشک است که در برنامههای کلیشهای درمانی که هیچ اثر درمانی مثبتی ندارند گیر افتاده است و به هیچ عنوان قصد انعطافپذیری و دادن فضا به درمانجویان نیست (خانم راچد هم در واقع قربانی یک سیستم معیوب است).
برنامههای آسایشگاه بیشتر شبیه زندان است تا مکانی برای بازپروری بیماران! یک بار وقتی مکمورفی از پرستار میخواهد تا صدای موسیقی دفتر را کم کند، پرستار ضمن امتناع از این خواسته، از جانب دیگران میگوید: «اینجا ما پیرمردهایی داریم که تنها دلخوشیشان همین موسیقی است!» و در ادامه به مکمورفی میگوید که دستش را از روی شیشۀ ایستگاه پرستاری بردارد چون دارد آن را لک میکند!
پرستار طبق مقررات هر روز جلسهای گروهی برای 9 نفر از افراد آسایشگاه، که اوضاع روانی بهتری دارند (و بعداً معلوم میشود که خودشان، بدون اینکه مجبور باشند، داوطلبانه در آسایشگاه ساکن شدهاند) برگزار میکند. در اولین جلسهای که مکمورفی هم در آن حضور دارد از بیلی (پسر جوانی که لکنت زبان هم دارد) میخواهد تا در مورد درخواستش از دوست دخترش صحبت کند.
بیلی: «از او پرسیدم با من ازدواج میکنی؟»
پرستار: «چرا میخواهی با او ازدواج کنی؟!»
بیلی: «چون دوستش داشتم!»
پرستار: «ولی مادرت گفت که هرگز چنین چیزی را به او نگفتهای! چرا این رو به مادرت نگفتی؟!».
بیلی که ظاهراً از مادر خشن و کنترلگرش بسیار هراسان است دچار لکنت شدیدتر میشود. آقای چزویک (که آدمی بسیار مضطرب است و حالِ بیلی نیز او را به شدت مضطرب کرده است) به زحمت خودش را جمع و جور میکند تا از پرستار بپرسد که: «اگر بیلی حوصلۀ حرف زدن ندارد، چرا به او فشار میآورید؟» و پرستار در جواب میگوید که: «چون موضوع جلسۀ امروز بیلی است!» (انگار که رعایت قواعد جلسات مهمتر از اثراتی است که این جلسات دارند!).
چند روز بعد مسابقات فوتبال یا راگبی شروع میشود و مکمورفی بسیار مایل است تا زمان جلسات تغییر کند تا بتوانند مسابقات را از تلویزیون تماشا کنند. پرستار طبعاً با چنین تغییری مخالف است ولی وقتی مکمورفی پیشنهاد میکند تا رأیگیری کنند آن را رد نمیکند. مکمورفی از اعضا میخواهد که رأی بدهند ولی هیچکدام حاضر نمیشوند. روز بعد مکمورفی دوباره تقاضایش را تکرار میکند و این بار همه رأی میدهند. مکمورفی بسیار خوشحال میشود و تقاضا میکند تلویزیون را روشن کنند. ولی خانم پرستار میگوید که در اینجا 18 نفر ساکن هستند و رأی اکثریت بدست نیامده و جلسه را تمام میکند. مکمورفی با آشفتگی تمام سعی میکند از یک نفر دیگر هم رأی بگیرد ولی وقتی حتی موفق میشود رأی رییس (مرد درشتهیکل اهل کلمبیا که خود را به کر و لالی زده است و همیشه جارو به دست در گوشهای ایستاده است) را هم بگیرد، پرستار با اشاره به اینکه فرصت جلسه و رأیگیری تمام شده است درخواست او را نمیپذیرد. مکمورفی که از عصبانیت در حال انفجار است، در سالن در مقابل تلویزیون خاموش مینشیند و با صدای بلند به گزارش تخیلی بازی میپردازد، طوری که سایر ساکنان هم به وجد میآیند و به خاطر سر و صدایی که ایجاد شده، پرستار راچد، مکمورفی را به دکتر سرپرست معرفی میکند. در جلسه با روانپزشک، مکمورفی از پرستار شکایت میکند و میگوید که «او درستکار نیست!» و روانپزشک در حمایت از سیستم درمانیاش(!) میگوید که خانم راچد بهترین پرستار ماست!
فشارها بر مکمورفی باعث میشود برای دیدن مسابقات از آسایشگاه فرار کند. بنابراین از رئیس به عنوان نردبان استفاده میکند و اتوبوس گشت شهری که سایر همآسایشگاهیهایش هم در آن نشستهاند را میدزدد. ظاهراً پس از آن برنامه عوض میشود و مکمورفی اول دنبال دوستدخترش میرود و همگی با هم به اسکله میروند تا با یک کشتی تفریحی اجارهای به دریا بزنند! مکمورفی بدون هماهنگی با صاحب اسکله، همه را سوار کشتی میکند و وقتی مسئول اسکله از راه میرسد، به او میگوید که مشغول انجام طرحی تحقیقاتی است و خود و همۀ دوستانش (بجز آقای هاردینگ، که اتفاقاً از همه عاقلتر به نظر میرسدJ) را با عنوان دکتر معرفی میکند! در طول این برنامۀ ماهیگیری همۀ آنها نشان میدهند که هیچ مشکل روانی یا ذهنی ندارند و اتفاقاً یک ماهی بسیار بزرگ (حتی بزرگتر از ماهیای که روانپزشک مرکز به شکار آن مفتخر بود و عکس خود را با آن روی میز کارش گذاشته بود!) شکار میکنند (این نشان میدهد که تلقی محیط از ما، قادر است رفتار ما را عوض کند).
بعد از این ماجرا دوباره ماجرایی دیگر بر سر سیگار رخ میدهد. مکمورفی بر سر سیگار با اعضا قمار میکند و به دستور پرستار، سیگار اعضا در دفتر نگهداری میشود. وقتی آقای چزویک با گریه یک سیگار طلب میکند، ماجرا بالا میگیرد و مکمورفی با شکستن شیشة دفتر یک باکس سیگار برای او میآورد و با نگهبانها زد و خورد میکند و ماجرا به خشونت کشیده میشود و حتی رئیس هم در این میان به زد و خورد با نگهبانان میپردازد. آقای چزویک، مکمورفی و رئیس به بخش دیگری فرستاده میشوند تا برای کنترل رفتار خود شوک الکتریکی دریافت کنند (در حالی که هیچ ضرورتی ندارد!).
پس از شوک، مکمورفی با استفاده از دوست دخترش و دوست او، آقای تِرکل مسئول شب را تطمیع میکند تا اجازه دهند آن دو دختر شبانه به آسایشگاه بیایند. مکمورفی تصمیم دارد بعد از یک شب خوشگذرانی و بریز و بپاش فرار کند ولی همگی مست خوابشان میبرد و نقشه ناکام میماند. فردا صبح پرستار با یک آسایشگاه ویران مواجه میشود و بیلی را در آغوش دوست دختر مکمورفی پیدا میکند. وقتی به بیلی میگوید که ماجرا را به مادرش خواهد گفت، بیلی با یک تکه شیشه خودش را میکشد! L پس از این آشوب (که آن را زیر سر مکمورفی میدانند) ضربۀ نهایی به او زده میشود و تحت عمل جراحی مغز قرار میگیرد تا رفتارش کنترل شود! وقتی مکمورفی در حالی که آثار جراحی روی جمجمهاش پیداست به بخش برگردانده میشود، رئیس او را میبیند و به او (که در حالت نیمه بیهوش است) میگوید: «تو دیگر واقعاً دیوانه شدی!» و از روی دلسوزی با گذاشتن بالشی روی صورت او، مکمورفی را خفه میکند و به روشی که مکمورفی مبدع آن بود، یعنی با کندن آبخوری سنگی از جایش و کوباندن آن به دیوار آسایشگاه، دیوار و پنجرههای اطراف آن را خراب میکند و فرار میکند!
پیام این 1 این است: با برچسب زدن به افراد سالم، و با رفتار کردن با آنها مثل مجانین واقعاً میتوان از انسانهای سالم دیوانه ساخت! L
برچسب:
نویسنده: مینا نظری