در کلیپی از استاد ارجمندمان دکتر «نیما قربانی» پرسیدند اگر بخواهی در یک 1 آموختههای تجربۀ زندگیات را بگویی، چه میگویی؟ ایشان هم جوابی دادند (گفتند: بیش از آنکه فکر میکنی ذهن روی بدن اثر دارد، بیش از آنکه فکر میکنی حالت بد است و بیش از آنچه فکر میکنی راه حل برای چیزها وجود دارد). پاسخ استاد مد نظرم نیست. خود سوال مد نظرم است. این سوال، در واقع سوال نیست، بلکه جواب است! و در نتیجه جواب ندارد! اگر من باشم، به این سوال جوابی نمیدهم. میگویم سوالتان جواب ندارد!
چرا؟ چون این سوال در دل خود پیشفرضهایی دارد: اینکه میتوان در یک جمله لُبّ مطلبی را بیان کرد؛ اینکه مسائل قابل تقلیلاند؛ اینکه زمین سفتی وجود دارد که میشود روی آن ایستاد و حقایقی را بطور مطلق بیان کرد و ....
شاید وجود این پیشفرضها در دل این سوال روشن نباشد. اما به هر حال: بیان هر تجربه به بینهایت جمله نیاز دارد؛ حقیقت در همه جا پخش است و در هر جایی بخشی، و فقط بخشی از حقیقت نشسته است، نه همۀ آن؛ یعنی: زمین سفتی که پا بر آن بگذاریم وجود ندارد. ما در هوا معلقیم. همه چیز در هوا معلق است. ما در این کلهمعلقزدنها فقط میتوانیم حرف بزنیم و تجربه کنیم. حرفهایمان که بادِ هواست، و تجربههایمان غیرقابل انتقال. و ظاهراً، این سرشت مغموم سرنوشت انسان است.
اما حس میکنم چیزهای دیگری هم هست؛ ولی چون این فقط در حس من است، غیرقابل بیان است!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری