خرید بک لینک

یه کلاغ افسردۀ_از_خودمُنزجر_تنها یه الماس بزرگ پیدا کرد. با خوشحالی بَرش داشت برد بالای درخت و گذاشت تو لونهاش. میدونست که الماسه خیلی قیمیتیه. هر شب بغلش میکرد و هر روز ساعتها مینشست و بهش نگاه میکرد. ولی ته دلش میخواست اونقدر که این الماسه رو دوست داره و مراقبشه، خودش رو هم دوست بداره و مراقب خودش باشه. ولی تا این فکر غمانگیز به ذهنش میاومد فوراً مضطرب میشد، اشکهاشو قورت میداد و حواسش رو دوباره پرت میکرد به سمت الماسش.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 10:26 توسط احسان سپهریان  | 

برچسب: نویسنده: مینا نظری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 18:03

صفحه بندی