شاید از هر سه نفری که امروزه دور و برمان میبینیم یکی به مهاجرت, فکر میکند! اما چرا مهاجرت اینقدر در بین ما ایرانیان شایع است؟ و چند درصد از افرادی که مهاجرت کردهاند از این تصمیم خود راضیند؟ و چند درصد افرادی که تصمیم به مهاجرت دارند، ملاکهای معتبری برای این تصمیم دارند؟
من از نگاه «سفر قهرمانیِ» خانم کارول پیرسون (نظریهپرداز نئویونگی) به این موضوع نگاه میکنم. در شرح مراحل سفر قهرمانی، در وهلۀ اول همۀ ما در مرحلۀ «معصوم» (Iocent) هستیم. معصوم از لحاظ روانی شبیه کودکی است که عمیقاَ تحت مواظبت و مراقبت والدین مهربان و دلسوز قرار دارد و لذا از نظر او جهان گلستان و بهشت, است و میتوان در آن به خوبی و خوشی زندگی کرد. از این رو معصوم مملو از خوشبینی، اعتماد، امیدواری و اشتیاق به زندگی است. اما این معصومیت روزی به پایان میرسد و آن روزی است که کودک به این نتیجه میرسد که گویا واقعیت چیز دیگری است و نمیتوان حتی از پدر و مادر انتظار مراقبت و مواظبت و رسیدگی به خواستهها را داشت. اینجاست که معصوم سقوط میکند و وارد مرحلۀ یتیم (Orphan) میشود. این سقوط از معصومیت به یتیمی البته خاص دوران کودکی نیست و در مراحل گوناگون زندگی به کرّات وقتی با واقعیتهای تلخ زندگی که «همیشه امیدوار بودهایم درست نباشند» مواجه میشویم رخ میدهند: وقتی میفهمیم همیشه حق به حقدار نمیرسد، وقتی میبینیم سر بیگناه هم بالای دار میرود و وقتی میفهمیم که عمیقترین دوستیها هم میتوانند فروپاشند.
یتیم شدن در مفهوم فوق میتواند نقطۀ عطف مهمی در زندگی افراد باشد و افراد را وادارد که از معصومیت دل بکنند و راهی سفر قهرمانی زندگی خود شوند. اما گذار از این مرحله مستلزم داشتن آمادگی است که مهمترین آن گذراندن دوران معصومیت به اندازه (زمان) کافی و با کیفیت مطلوب است. اگر چنین شرایطی مهیا باشد فرد با توسل به مراحل «جنگجویی» (Warrior) و «حامیگری» (Caregiver) به مسیری میافتد که در ادامه (و در مراحل هشتگانۀ بعدی) میتواند بهشت مطلوبِ ممکن (یعنی واقعبینانه) را برای خود بسازد. اما اگر مقدمات فرارفتن از مراحلّ معصومیت مهیا نباشد، که معمولاً مهیا نیست، فرد تمنای بازگشت به دوران معصومیت خود در بهشت را در سر میپروراند چون توان آن را در خودش نمیبیند که بهشت را برای خود بسازد. در واقع: بهشت موعد اختراع یتیمهای بدحال است.
مهاجرت از نظر من تلاشی است از سوی ایتام جامعۀ ما که با واقعیتهای تلخ گوناگونی مواجه شدهاند ولی تاب تحمل دیدن آنها را ندارند، و در نتیجه خود را به رؤیاهایی میسپارند که نویددهندۀ یافتن بهشت مطلوب گمشدهای است که این واقعیات تلخ در آنجا وجود ندارد. و البته بخشی از این رؤیاپردازیها واقعیت بیرونی هم دارد، ولی مشکل این است که فقط بخش کوچکی از آن واقعیت دارد ولی رؤیاپرداز با چاشنی فرافکنی (Projection) و خودفریبی آن را به جای تمام واقعیت در نظر میگیرد. تنها هدف این رؤیاپردازیها حفظ امید است، اما امیدی واهی.
برخی از واقعیات نادیده گرفته شده در این پروسه عبارتند از:
- زبان بیگانه: ما در سن بزرگسالی حتی اگر دکترای یک زبان خارجی را هم بگیریم در عمل هیچگاه به اندازۀ یک کودک بومی 7 ساله، آن زبان را حس نمیکنیم و لذا هرگز نمیتوانیم روابط صمیمانه و عمیق با اهالی آن کشور (آنچنان که با همزبانان خود داریم) برقرار کنیم.
- فرهنگ بیگانه: چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، ما فرهنگ خود را با خود میبریم. در کشور مقصد یا باید فرهنگ خود را دور بریزیم و از نو همانند یک کودک 3 ساله همه چیز را از نو یاد بگیریم، یا یک عمر بخشهای متعارض بین دو فرهنگ را تحمل کنیم. بعنوان نمونه: بیگانگی والدین با فرزندان بزرگ شده در غرب که با فرهنگ شرقیشان همخوان نیست.
- موطن از دست رفته: همچون درختی که از یک محل به محل دیگر منتقل میشود، در پروسه مهاجرت بخش بزرگی از ریشههای ظریف و مویرگی ما در زمین ایران جا میماند.
- پیوندهای گسسته شده: برخی میگویند «کدام پیوند؟!» و فراموش میکنند که ما به پیوندها و دلبستگیهای خود زندهایم. اگر من امروز زندهام و دارم با شما حرف میزنم به خاطر دلبستگیها و محبتهایی است که از والدین و مادربزرگها و خالهها و عمهها و داییها و معلمان و ... دریافت کردهام. نشانۀ اینکه ما نمیتوانیم این پیوندها و دلبستگیها را فراموش کنیم این است که بسیاری از دوستان مهاجرت کرده، هنوز بعد از 10 سال بیش از ما پیگیر اخبار ایران هستند و بیش از ما نگران اوضاعند!
بطور خلاصه مهاجرت فرایندی است که طی آن چیزهایی بدست میآید و چیزهایی از دست میرود. اما از نگاه روانشناختی آنچه بدست میآید عینی (Objective) است و مالِ تَن، و آنچه از دست میرود ذهنی (Subjective) و روانی است و مالِ جان. یعنی عمدتاً لقمه از دهان جان گرفته میشود و به دهان تن گذاشته میشود.
بنابراین اگر مشکل من مشکلِ تن است، یعنی ارزشهای من حول محور تن و آسودگی تن میچرخد، مهاجرت احتمالاً مشکل من را حل میکند البته تا جایی که روانم بتواند لاغر شدن را تحمل کند. اما اگر مشکل من مشکل روان و معنای زندگی است (که در اغلب موارد چنین است)، مهاجرت نه تنها مسئلۀ مرا حل نمیکند، بلکه ای بسا روانم را بمیراند و خودم را بلافاصله پس از آن!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری