نسیم نیکلاس طالب در کتاب قوی سیاه (Black Swan-2007) از دو اصطلاح جالب برای شرح ایدۀ قوی سیاه خود استفاده کرده است: معمولستان و افراطستان.
طبق یک برداشت کلی، معمولستان (Mediocristan) محیطی است که در آن اختراعات مهم انسان از قبیل الفبا و خطِ نوشتاری، ماشین چاپ، تلگراف و تلفن، هواپیما، کامپیوتر، اینترنت، ماهواره و موبایل وجود نداشته باشد. به این ترتیب، معمولستان در شکل خالص آن برمیگردد به 3 هزار سال قبل از میلاد که حروف الفبا به شکل امروزی وجود نداشت. در معمولستان شرایط خیلی باثباتی حاکم است. هر کس نان از عمل خویش میخورد، اجتماعها کوچک است، کسی یک شبه ره صد ساله نمیپیماید، تقریباً تمام افراد جامعه از بسیاری جهات، خیلی شبیه هم هستند، دایرۀ ارتباطات محدود است و معمولاً فرد در بخش عمدۀ زندگی خود در سطح روانی-اجتماعی ثابتی باقی میماند، با فشردن یک دکمه (مثلاً دکمۀ فیلترینگ!) هیچ اتفاقی نمیافتد و کسی آسیبی نمیبیند و کسی صاحب رانتی نمیشود؛ و برای اینکه اتفاقی بیافتد باید لشگرکشی (در ابعاد کوچک یا بزرگ) صورت گیرد. هر چه در تاریخ به عقب برویم، فضای معمولستان پررنگتر است.
برعکس، افراطستان (Extremistan) فضایی است که در آن یک نفر یک شبه ره صدساله را میرود، ثروت چند نفر (بدون اینکه شاه باشند یا گنج پیدا کرده باشند یا حتی آدمهای خاصی باشند) از دارایی چند صد میلیون نفر دیگر بیشتر است، درآمد یک فوتبالیست اروپایی از مجموع بودجۀ سالانۀ وزارت ورزش ایران از زمان هخامنشیان تا الان بیشتر است، درآمد سالانۀ کیم کارداشیان (فقط از تبلیغات در پیج اینستاگرامش) از بودجۀ دانشگاههای ایران بیشتر است، یک امضاء یک ملت را با تحریمهایی مواجه میکند که زندگی را برایشان شبیه شرایط زندگی در جنگ میکند بدون آنکه گلولهای شلیک شده باشد، چند نفر برای چندصد میلیون نفر تصمیم میگیرند که خیرشان در چیست، یک بیماری مثل کووید 19 از یک نقطه در جهان به سراسر جهان نفوذ میکند و همه چیز را به هم میریزد، و یک چیزی به اسم "تلفن همراه هوشمند" که تا 10 سال پیش اصلاً وجود نداشت، جزء لاینفک زندگی اکثر آدمها میشود (از کودک سه ساله تا مادربزرگ 70 ساله). فضای افراطستان باعث میشود که کسی "سیاوش جمادی" را نشناسد ولی تتلو و ساسیمانکن را تقریباً همه میشناسند!
واضح است که تا وقتی انسان از گوشت و پوست و خون ساخته شده باشد، قادر به ترک فضای معمولستان نیست: هنوز هیچ خرپولی از مرگ در سن حوالی 100 سالگی در امان نیست، هیچ کس از خوردن غذا و خوابیدن بی نیاز نیست، هیچ کس بی مادر و بی نیاز از مادر متولد نشده است و هیچ کس از هیجان و احساسات و عواطف و انگیزشهای ناشی از اینها (مثل تمایل به دلبستگی، ازدواج، دوستی و صمیمیت و ...در درجات مختلف) مبرا نیست. اما نکته این است که هر چه پیش برویم، فضای معمولستان کمرنگتر و فضای افراطستان پررنگتر خواهد شد تا اینکه اینها به طور کامل در هم تنیده شوند. تا 30 یا 40 سال قبل سرعت رشد افراطستان کم بود ولی فضای افراطستان به صورت نمایی درحال افزایش است. هیچکس هم نمیتواند جلوی این تحول را بگیرد. این تحولات ضرورتاً رخ میدهند نه با برنامهریزیهای پشت پرده. حماقت محض است اگر تصور کنیم افرادی مثل ایلان ماسک و زاکربرگ و جف بزوس و ننهقنبرهای دیگری با برنامهریزی این تحولات را بوجود آوردهاند تا کسب درآمد کنند! این زبانبستهها روحشان هم خبر نداشت که قرار است به اینجا برسند. بگذارید چند مثال بزنم: ننۀ کریس رونالدو وقتی حامله بود سعی کرد او را سقط کند! وقتی در سال 1353 حاکم دبی از کارخانۀ ایران خودرو بازدید میکرد، روحش خبر نداشت که 30-20 سال بعد، مردم ایران با حسرت به ماشینهای دست دومی که در امارات اوراقی محسوب میشوند، نگاه خواهند کرد! احمدینژاد در خواب هم نمیدید که روزی صاحب بیشترین درآمد ارزی تاریخ ایران از زمان مادها تا کنون شود! وَنگوک در فقر زندگی کرد و پول خرید رنگ و اجارۀ پانسیون محقرش را هم از برادرش میگرفت، در حالی که الان تابلوهایش میلیون دلاری قیمت میخورند! اگر فضای افراطستان نبود بسیاری از سلبریتیها به نان شبشان هم محتاج بودند! خلاصه اینکه ما در فضایی زندگی میکنیم مرکب از معمولستان و افراطستان که هر روز بیش از پیش درهم تنیده میشوند و این با خواست و برنامهریزی هیچ کس (اعم از شخص، گروه یا دولت) نبوده و نیست. البته ممکن است گروههایی سعی کنند جریاناتی را بوجود آورند، ولی موفقیت یا شکست آنها به هیچ وجه از قبل مشخص و قابل پیشبینی نیست. تحولات وسیع و گسترده محصول ماهیت وجودیِ انسان است نه یک یا چند آدم خاص. اگر شک دارید نگاهی به سیر تحولات شرکت نوکیا، بانک بارینگز انگلستان، ایران و یونان باستان، تاریخ ایالات متحده آمریکا و ... بیاندازید. زمانی ایران و عراق و افغانستان مهد تمدن بشریت بودند و گوزنها اکثریت پستانداران در آمریکای شمالی را تشکیل میدادند.
میتوان پرسید حالا چگونه در فضایی ترکیبی و در هم تنیده از معمولستان و افراطستان، کم دردترین سَبک زندگی را پیدا کنیم.
از آنجا که چه بخواهیم چه نخواهیم، میزان مشخصی از درد گریزناپذیر است (این را قبلاً در اینجا گفتم)، سوال میتواند اینگونه مطرح شود: درد معمولستانی را ترجیح میدهی یا درد افراطستانی را؟ انتخاب کن! ببین! در گذشته (که معمولستان غلبه داشت) به خاطر یک آپاندیسیت ساده ممکن بود بمیری و خیلیها هم واقعاً میمردند. امروزه، آن آپاندیسیت با یک جراحی 10 دقیقهای ساده رفع میشود و به خاطر آن نمیمیری، ولی در عوض ممکن است یک هفته بعد به خاطر سقوط قیمت سهامت، یا وقتی فهمیدی کیف پول بیتکوینهایت گم شده، یا دوستت با وکالتنامهای که از تو داشته اموالت را فروخته و ناپدید شده، سکته کنی و بمیری! میبینی؟ راهی برای فرار از مردن نداری ولی برای طرز مُردنت حق انتخاب داری! و البته این حدّ افراطیِ داستان بود.
در شرایط معمولیتر، میتوانی بین دردهای بی شمار دیگر در فضای معمولستان یا افراطستان انتخاب کنی: میتوانی پولدار نباشی و قید ویلا و سفر لاکچری را بزنی و زندگی معمولی داشته باشی، و میتوانی پولدار باشی و زندگی لاکچری داشته باشی ولی گیر تحولات بازارها و دردسرهای بیزنسات باشی و خواب راحتی نکنی، یا میتوانی گیر هیچکدام از اینها نباشی ولی گیر این باشی که کاش من هم یک پدر مهربان بودم، خانوادۀ صمیمیای داشتم، استاد فلان دانشگاه بودم، با فلانی دوست بودم، شهروندی فلان کشور را میگرفتم، احساس شادی بیشتری داشتم، شعرگفتن میدانستم، و هزار چیز دیگر در حوزۀ معمولستان یا افراطستان.
غَرض اینکه افراطستان با سرعت در حال رشد است ولی تحولات افراطستانی بی سابقه نیست. قبلاً هم تحولاتی رخ داده که در زمانۀ خود تحول بزرگی در حرکت به سوی خروج از معمولستان بوده است: از همان روزی که انسان از آتش استفاده کرد و آن را به خدمت خود درآورد قدم در راه افراطستان گذاشت! تبدیلشدن از انسان خوراکجو-شکارچی به انسانِ یکجانشینِ روستایی (که به قول یوال نوح هراری بزرگترین کلاهی بود که سر انسان رفت)، تا شهرنشینی، تمدنهای بزرگ، ابداع خط، اختراع چاپ و غیره تا رسیدنش به فیسبوک و متاورس، همۀ اینها هم تحولات بزرگی بودند که هر بار انسان را از معمولستان به افراطستان هل داد و راهی برای برگشت به معمولستان نیست. اصلاً میدانید چیست؟ خودِ انسانِ ماقبل تاریخ هم نسبت به نیاکان چهارپایش در افراطستان زندگی میکرده است! لاجَرَم سرنوشت موجودی که بتواند فکر کند و نماد بسازد و صحبت کند افراطستان است! بنابراین اگر بخواهیم به معمولستان اصیل و واقعیمان برگردیم، باید به دورانی برگردیم که کرم خاکی بودیم!
این مطالب را عمدتاً در راستای پست قبلی (اینجا) نوشتم. خواستم بگویم که تلاش برای مدیریت تاریخ بیهوده است. تاریخ راه خودش را میرود و استفاده از تئوری توطئه برای توجیه هر چیزی که برایمان قابل هضم نیست (مثلاً این که کرونا کار خودشان بود که پول دربیاورند و از این حرفها) خیلی خامدستانه و نخنماست. دولتها و افراد در سطوح مختلفی از قدرت و نفوذ و اثرگذاری هستند، ولی رویدادهای زندگی بشر و حرکت آن به سمت افراطستان (که البته نامی است که نسیم طالب روی آن گذاشته است) وابسته به طرحهای گروه خاصی نیست، مگر آنکه بتوانیم فرض کنیم که همۀ گروههای ذینفوذ و قدرتمند، یکدل و همنوا، بتوانند با هم متحد شوند، متفق القول برنامهریزی کنند، هرگز از برنامۀ چیده شده عدول نکنند، از روی جنازۀ همۀ مخالفان رد شوند و برنامۀ خود را محقق کنند! و چنین چیزی به لحاظ فلسفی و با نگاه به ماهیت وجودی انسان غیرممکن است!
پینوشت: خیلیها از ترجمههای بد از کتاب قویِ سیاه از نشرهای مختلف نالیده بودند که احتمالاً حق دارند چون متاسفانه بازار ترجمۀ ایران سامانی ندارد و اگر کتابی فروش داشته باشد، ترجمههای زیادی از آن بیرون میآید که برخی واقعاً مزخرف هستند. معمولاً زحمت اصلی ترجمه با کسی بوده است که اولین بار آن را ترجمه کرده است و هیچ دلیلی ندارد که مترجمان بعدی، نیم نگاهی به ترجمۀ قبلی نکنند، مگر آنکه بفهمند که ترجمهاش کلاً غلط است که در مورد این کتاب مصداق ندارد. لذا من ترجمۀ فرخ بافنده، از نشر صبح صادق را میخوانم که اولین ترجمۀ این کتاب است و انصافاً ترجمۀ بدی نیست و آن را هم پیشنهاد میکنم. اگر این ترجمه دشوار به نظرتان میآید به خاطر سبک متن اصلی است. من در جاهایی که متن برایم مبهم باشد (که به ندرت پیش آمده) به متن انگلیسی کتاب مراجعه میکنم که خوشبختانه در فضای افراطستانی رایگان در اینترنت موجود است.
این هم خودش یکی دیگر از مصالحههای لازم در فضای افراطستان: اگر افراطستان نبود ما نسیم طالب را نمیشناختیم. حالا که افراطستان هست او را میشناسیم ولی کتابش را مفته میخوانیم!
البته عیبی ندارد، نسیم طالب پولدارتر از آن است که نیازی به فروش کتابش به من و تو داشته باشد! البته این هم خودش یک استدلالی است که به درد فضای افراطستان میخورد!
در معمولستان اگر میگفتی کدخدا پولدار است، پس من یک مقدار از میوههایش را بچینم و ببرم، ممکن بود کدخدا دودمانت را به باد بدهد! ولی خوشبختانه افراطستان این مشکل را ندارد!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری