میگویند جوانی به سربازی رفت. محل خدمتش افتاد سر مرز در جایی کوهستانی و بسیار سرد. اما او کم نیاورد و با صبر و تحمل فراوان خدمتش را انجام داد و کارت پایان خدمتش را گرفت. وقتی کارت را نگاه کرد گفت: اِه! من که از اینها داشتم! من که این را نمیخواستم! من گواهینامه میخواستم!!!
این لطیفه در واقعیت به کرات اتفاق میافتد: کاری را با مشقت فراوان انجام میدهیم، در آن موفق میشویم و به همهی نتایج مطلوب هم میرسیم، اما آنها را نمیخواهیم! خود من، 15 سال صرف مهندسی برق کردم و هیات علمی دانشگاه شدم. استاد خوب و موفقی هم بودم. ولی این چیزی نبود که من میخواستم! پس چرا این همه تلاش کرده بودم؟
برچسب:
نویسنده: مینا نظری